پنجم:
همهی این ماندن و راندنها از من آدم نصفهونیمهای ساخته است.
نصفهونیمه در عاشقی، نصفهونیمه در خشم، نصفهونیمه در شادی، نصفهونیمه در مبارزه، نصفهونیمه در لذت بردن و نصفهونیمه در زندگی کردن.
آنطور که نبودنم در جایی حس میشود اما بودنم، ارزش ندارد. /۱۳
اول:
ابتدایی بودم که رفتم باشگاه عضدی و در رشتهی بسکتبال ثبتنام کردم، رشتهای که به واسطهی افشین بالازاده و آقای دهسرایی(مربیانم)، خیلی زود عاشقش شدم و به تیم الف شهر رشت رسیدم، اما بعد از چند مسابقهی استانی به دلیل موقعیت شغلیای که برای پدرم ایجاد شد، /۱
حالا اما هیچ اجرایی نمیبینم.
کار رسمی تئاتر نمیکنم و آن را در اوج بلوغ و شکوفاییاش بردم در زیرِ زمین و پنهانش کردم.
در تئاتر بهمعنای کلمه، آوارگی را تجربه کردم در برزخی میان رسمی بودن و غیررسمی بودن گیرکردهام، از اینجا مانده و از آنجا رانده شدم. /۱۲