جوونتر که بودم و هنوز پیش مامان و بابام زندگی میکردم، کابوس زیاد میدیدم. هنوزم خیلی میبینم.
یه شب که مهمون هم داشتیم با جیغ از خواب پریدم، همه اومدن توی اتاقم. باب اومد کنارم دستم و گرفت چون میلرزیدم. بهش گفتم بگو همه برن، اما تو بمون تا خوابم ببره.
چقد واقعا نداشتنش سخته.