واقعا دیگه ظرفیتش رو ندارم. دیگه نمیتونم ببینم مردم دارن کتک میخورند. دیگه نمیتونم ببینم جوونها رو میکُشند. دیگه حتی شنیدنِ صدای شعار و بوق ممتدِ ماشینها به نشانهٔ اعتراض هم بهم اضطراب شدیدی میده. من دیگه پیرم برای دیدنِ همهٔ این چیزها.
چقدر عجیبه
وقتی دارم هر ثانیه تلاش میکنم و به معنی کلمه جون میکنم
و بعدش پیشرفت میکنم، جای اینکه خوشحال شم و به خودم امیدوارتر شم
نگران و نگران تر میشم که اگه یهو همشو از دست بدم چی
اگه همش توهم باشه چی