Our hearts go out to the victims, their families, and the entire Örebro community during this incredibly difficult time. We stand in solidarity with all those affected by this tragedy.
#oerebroe
ای خدای دلرحیم آبکی!
➖این را مردم میگویند، وقتی که خدا آب را به روی طرف بسته بعد تو به شمر لعنت میکنی؟ خدا دم دست توست! داستان شمر مال هزار و چهار صد سال قبل است، در کتابها نوشتند ولی این را داری میبینی، آب را به روی مردم بسته!
📎 از مجموعه تحریم سخن #بروجردی#ایران
من #میلاد_جاویدپور هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۱. سی و سه سالم بود، متولد ۲۵ تیر ماه ۱۳۶۸ و فرزند محمد. لر بختیاری، اهل کهگیلویه و بویر احمد و ساکن تهران در محله نازی آباد بودم. روی موتورم کار میکردم و پیک هم بودم، اول قرار بود بعد از ماه صفر ازدواج کنم ولی بخاطر مشکلات مالی که داشتم عقب افتاده بود.
با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، در تاریخ ۳۱ شهریور منم به هموطنام در خیابون پیوستم. اون روز در منطقه نازی آباد بودم که ناگهان هدف شلیک مستقیم گلوله نیروهای سرکوبگر قرار گرفتم و چشم از دنیا فرو بستم….
من در شماره ۳۱، ردیف ۶۵، قطعه ۲۴۹ در بهشت زهرا به خاک سپرده شدم…
شنبه ۱۲ آبان مراسم چهلم من در تهران و همزمان چند قهرمان کشته شده دیگه در شهرهای مختلف با حضور گسترده مردم انجام شد.
اطلاعات بیشتری از من در دسترس نیست ولی اگه زنده بودم امروز شمع تولد ۳۴ سالگیمو فوت میکردم. من جونمو در راه آزادی فدا کردم، راهمو ادامه بده و در روز پیروزی به یاد منم باش….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
من #پیمان_منبری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۶ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالم بود، متولد ۱۰ تیر ۱۳۷۶، فرزند ایوب و صاحبه بودم و اهل و ساکن روستای
«نییه ر» سنندج. دو ترم در دانشگاه درس خوندم ولی وقتی سه سال پیش پدرم از دنیا رفت من نان آور خونه شدم، مجبور بودم کار کنم و خرج ۶ خواهر و برادر و مادرم رو بدم. شغلم استادکار نرده استیل بود و مهارت خاصی در این کار داشتم. دلخوشی مادرم بودم و محبوب مردم چون بینشون معروف بودم به خوش اخلاقی، متانت و شجاعت.
یک هفته قبل از کشته شدنم بعد از شش سال عاشقی نامزد کرده بودم و آرزوهای زیادی برای ازدواج و زندگی با عشقم داشتم.
وقتی اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شد توی سنندج خیلی گسترده بود، منم مثل بقیه هموطنام نمیتونستم بیتفاوت باشم، روز ۱۶ مهر قبل از اینکه از خونه به قصد شرکت در تظاهرات بیرون برم در جواب التماس مادرم که ازم میخواست تو خونه بمونم گفتم: «مادر این وظیفه همه ما هست که بریم تا کی این ظلمو قبول کنیم.»
اونروز نیروهای سرکوبگر با گلوله های جنگی به مردم شلیک میکردن، ما در محله قطارچیان تو خیابون وکیل سنندج بودیم که ناگهان از فاصله نزدیک از پشت سر با اسلحه کلت بمن شلیک شد و گلوله به قلبم رسید، افتادم زمین، مردم منو به بیمارستان توحید بردن اما من در بین راه چشم از دنیا فرو بستم….
پزشکی قانونی تو گواهی فوت علت مرگمو برخورد اجسام سخت یا تیز اعلام کرد.
قبل از خاکسپاری رئیس پلیس از مادرم خواست منو در قطعه شهیدان حکومت به خاک بسپارن و حقوق بنیاد شهید هم بهش بدن ولی اون هرگز این درخواستو نپذیرفت. مزدورا جنازمو از سردخونه با خودشون بردن و در نهایت با پیگیری خانوادم پیکر من در ساعت سه صبح ۱۷ مهر ماه با حضور مادر و خواهرام در بهشت محمدی و در محاصره نیروهای امنیتی به خاک سپرده شد….
۲۳ مهر هموطنام بر سر مزارم اومدن و یاد منو گرامی داشتن.
بعد از مرگم، خانوادم روز یکشنبه ۶ آذرماه طی ابلاغیه ای برای ثبت شکایت به شعبه چهارم بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب سنندج احضار شدن ولی مادرم درخواست دادگاه انقلاب سنندج برای ثبت شکایت رو رد و اعلام کرد که حکومت ضحاک قاتل پسرمه.
خواهرم در شروع زندگی مشترکش بر سر مزارم اومد و بهم گفت:
« پیمانم، برادرم، امروز کنار مزارت اولین دقایق زندگی مشترکم را با دلی اندوهگین برای نبودنت و اما با اراده ای فولادین برای دادخواهیت آغاز کردم، باشد روزی برای آزادی کنار مزارت سرود پیروزی را
سر بدهیم».
این آخرین استوری اینستاگرامم بود که نوشتم و رفتم و در راه آزادی جون دادم:
«این میشه بهترین شنبه تاریخ
اعتراض میکنیم، اعتصاب میکنیم،
اصلا به قول خودشون
تخریب میکنیم، اغتشاش میکنیم
کسی بخواد سر راهمون قرار بگیره
درگیر میشیم
زخمی بشیم،شهید بشیم
خیابونای شهر رو به جهنمشون تبدیل میکنیم
تا آزادی کامل مردمم خونوادم و شهرم ادامه میدم»
و در آخرین پیام به یکی از دوستام گفتم: «بذار در راه آزادی شهید بشیم اما در اسارت نباشیم»
راستی امروز روز تولدمه، اگه زنده بودم شمع ۲۶ سالگیمو فوت میکردم، منو به یاد داشته باش، صبح پیروزی نزدیکه..💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
من #عارف_عاشوری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۷ مهر ۱۴۰۱. بیست و هفت سالم بود، متولد ۱۲ خرداد ۱۳۷۴.
اهل و ساکن رشت بودم. تحصیلاتم دیپلم بود و شغلم ام دی اف کار و در یه برج هم نگهبان بودم. تک فرزند و بین خانواده و دوستام به مهربونی و دلسوزی معروف بودم و اگه یه قرص نون داشتم با بقیه تقسیم میکردم. به دلیل یه ازدواج ناموفق از همسرم جدا شده بودم و اون مهریه اش رو به اجرا گذاشته بود، من که توان مالی پرداختش رو نداشتم به زندان لاکان رشت افتادم و چهار ماه بود که اونجا بودم. مهریه رو قسط بندی کردیم و خانوادم با سختی زیاد تونستن اقساط رو جور کنن و قرار بود دو روز بعد یعنی ۱۹ مهر ماه آزاد بشم.
اون روزا خیزش سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی در رشت هم بصورت گسترده ای شروع شده بود. صبح روز ۱۷ مهر ماه بود، مادرم اومد به ملاقاتم و کلی ذوق کرد که دارم آزاد میشم.
اونروز توی زندان مامورای حکومتی نوجوونایی رو که توی اعتراضات دستگیر کرده و آورده بودن اونجا، شکنجه و آزار میدادن، من و دوستام نمیتونستیم این ظلم رو ببینیم، غیرتمون اجازه نمیداد کتک خوردن این بچه ها رو تحمل کنیم، به دفاع از اونا بلند شدیم و به مامورا اعتراض کردیم ولی اونا توی بندمون گاز اشک آور زدن، داشتیم خفه میشدیم، آتش روشن کردیم تا گاز رو خنثی کنه دود که زیاد شد مجبور شدیم بریم تو راهرو و خواستیم که بریم تو محوطه ولی مامورای زندان که مسلح بودن ما رو به گلوله بستن، ساعت ۴ بعد از ظهر بود که چشم از دنیا فرو بستم….
بعدش به دروغ به خانوادم گفتن من زنده هستم ولی اونا که نگران بودن سه روز همه بیمارستانا رو دنبالم گشتن، تا اینکه آخرش ۲۰ مهر توی پزشکی قانونی جنازه منو تحویلشون دادن….
جواب پزشک قانونی رو به خانوادم ندادن ولی اونجا گفتن گلوله خورده. موقع شستن مامورای امنیتی نذاشتن هیچکس منو ببینه، من قوی هیکل و پرزور بودم و ۱۲۸ کیلو وزن داشتم، مادرم فقط یک لحظه دید دوتا بازوهام سوخته، اون احتمال میداد وقتی منو با بیرحمی زده بودن، افتاده بودم توی آتش و بعد بهم شلیک کرده بودن. ضمنا گوشمم بخیه خورده بود.
هیچوقت به خانواده هامون نگفتن که دقیقا چی به ما گذشت توی اون بعد از ظهر ۱۷ مهر….
به بقیه خانواده ها حتی جنازه هم تحویل ندادن و کشته ها رو بردن تو روستاهای رشت و باغ رضوان شبانه دفن کردن.
پیکر بیجون من در آستانه اشرفيه -وادی اشرف -بهشت جلاليه -روبروی مزار شهدا در زادگاهم رشت به خاک سپرده شد….
۱۲ خرداد ۱۴۰۲ مادرم بر سر مزارم تولد ۲۸ سالگیمو جشن گرفت…
هموطن من و دوستام جلوی ظلم سکوت نکردیم و ایستادیم، از نوجوونایی که شکنجه میشدن دفاع کردیم، ما در این راه جان دادیم ، راهمون رو ادامه بده تا صبح پیروزی ….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
من #اسماعیل_حیدری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۴۰۱. فقط ۱۸ سالم بود. اهل روستای گونی کندی در بخش مرادلوی مشگین شهر اردبیل بودم. جاده ای که به روستای ما میرفت وضعیت خیلی بدی داشت، بیش از ۵ کیلومتر خاکی بود که نمیشد گفت جاده هست. وضعیت مالی خانواده منم خیلی بد بود، بخاطر همین من و برادرام مجبور به کار و درنتیجه ترک تحصیل شدیم. من در متل قو در نشتارود تنکابن در استان مازندران تنها زندگی میکردم و توی یه نانوایی مشغول بکار بودم. کمک خرج خانوادم بودم و پولی که درمیاوردم رو برای پدر و مادرم توی روستا میفرستادم. بدون مرخصی کار می کردم تا پول بیشتری دربیارم.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی در جریان بود. روز ۳۰ شهریور من که برای کار توی نانوایی به تنکابن رفته بودم با برادرم در اعتراضات خیابونی بودیم که ناگهان از فاصله نزدیک هدف گلوله جنگی مامورای سرکوبگر قرار گرفتم، گلوله به قلبم برخورد کرد و از پشتم خارج شد، من جابجا از دنیا رفتم….
بعد از مرگم خانوادم اصلا حتی نمیدونستن از کجا باید سراغ پیکر منو بگیرن !! نیروهای امنیتی جنازه منو ۲۰ روز بعد تحویلشون دادن، چون روزای اول طوری اونا رو ترسوندن که پیگیر جنازه نبودن، بعد از ۲۰ روز از تنکابن بهشون زنگ زدن و گفتن: طرف مرغش هم گم بشه سراغشو میگیره چرا دنبال جنازتون نمیاین؟! خانوادم آنقدر ترسیده بودن که گفتن ما خودمون خانواده انقلابی هستیم، اونا هم گفتن خب فکر کنین بچتون تو جبهه کشته شده!! بعدم
مجبورشون کردن که بگن من توی سانحه تصادف از بین رفتم!!
بعدش دادستان تنکابن از پدرم، سردار حیدری، خواست که اگه شکایتی داره اعلام کنه تا رسیدگی بشه. ولی پدر من که سواد فارسی نداشت، پنج تا کاغذ تایپ شده رو که مامورای دادستانی به عنوان شکایت نامه به فارسی براش نوشته و خونده بودن رو امضا کرد یعنی پدرم در واقع متوجه محتوای چیزی که امضا کرده بود نشد. هنوز هم معلوم نیست محتوای اون نوشته ها چی بوده که پدرم امضا کرده، بهش گفتن جواب شکایتش با اس ام اس میاد!!!
من در روستای خودمون به خاک سپرده شدم….و مراسم چهلم هم پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۱ برگزار شد.
فقط همین یه عکس که روی آگهی فوتم بوده از من موجوده، من دفن شدم با تمام آرزوهای کوچک و بزرگم، من بهای جان دادم چون دلم میخواست زندگی بهتری داشته باشم که مجبور نباشم با حداقل دستمزد کار کنم تا کمک خرج خانوادم باشم و نتونم درس بخونم، من توقع زیادی از زندگی نداشتم فقط حقمو میخواستم که به جاش گلوله نصیب قلب جوانم شد…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
I have been cancelled as speaker at tomorrow’s #Iran rally in Strasbourg.
“Security reasons”, I was told. Meanwhile, other speakers such as Abir Al-Sahlani, party colleague of the organizer, are not cancelled.
I’m not going to lie. This is disappointing.
#IRGCterrorists
اشرار خامنهای در مهاباد با حمله به منازل مردم روی دیوارها مینویسند: دوباره میآییم! وحشتافکنی با شکستن و تخریب وسایل منزلی که با زحمت به دست آمده، آخرین راهکار تبهکار حاکم برای بقایش است!
#انقلاب_ملی_ایران
@aintIright1973@andrewklavan I wish he would find the truth and apologize! They resist against Islamic militarism with bare hands! We have to be their voice. Leftist are with mullahs.
پادکست #ترک_معادلات_تکراری قسمت بیست و هشتم:
"«صدیق» و «فاروق» اگر واقعی بود، ادیان و مذاهب به انحراف نمیرفتند!"
https://t.co/kHrynmLOgX
https://t.co/KzBeFIbWX3
#بروجردی#کاشف_توحید_بدون_مرز
پادکست #ترک_معادلات_تکراری قسمت بیست و هشتم:
"«صدیق» و «فاروق» اگر واقعی بود، ادیان و مذاهب به انحراف نمیرفتند!"
https://t.co/nj2p9kvIaV
https://t.co/Va5hPhwe0u
#بروجردی#کاشف_توحید_بدون_مرز
بهترین نیکوکاری و نیکورزی این است که انسان دست محتاج را بگیرد. خدا هم اسم خودش را خیّر گذاشته است پس امروز که خلق خدا گرفتار هستند، چه کسی باید جواب گرفتاریهای مردم را بدهد؟
از تدریس ۶۱۳۵
📚منبع تدریس:کتاب غررالحکم جلد ۱ صفحه ۳۹۱
#مردم#ادیان#عدم_تطابق#کاشف_توحید_بدون_مرز