همیشه از اینکه مشکلاتم رو به خانواده بگم ترسیدم چون همیشه بهم گفتن تو می تونی تو از پسش برمیای
دلم می خواد زنگ بزنم به مامانم و یک روز تمام براش گریه کنم ولی خب این چیزی زو عوض نمی کنه
متاسفانه نه می تونم فکر کنم نه می تونم تصمیم بگیرم نه می تونم با کسی درموردش حرف بزنم
فقط تپش قلب دارم و بی قراری شدید با یه ذهنی که توی افکار مسمومش غرق شده
وقتی یکی رو دوست دارم پیگیرش میشم ولی همزمان حس می کنم که سیریش شدم
می خوام محبت کنم عزت نفسم اجازه نمیده
می خوام بی تفاوت باشم دل لعنتی اذیت می کنه
عجب گیری کردیم