نمیدونم اسم حالمونو چی میشه گذاشت ولی فکر نکنم «خوب» باشه. تلخیم و کرخت. چیزهایی دیدیم که هیچ موجودی نباید میدید. انگار قلبمون میخچه زده باشه، یه درد مداوم وسط سینهمونه. راه میریم، کار میکنیم، بیرون میریم، ولی انگار همه وصلیم به یک شبکه ی عصبی، درد همگانی میکشیم...
دلم میخواد یه نامه برای همه دوستام بفرستم «ببخشید خبری ازتون نمیگیرم و نیستم؛ راستش خودمم نمیدونم کجام. فقط توی یه چاه غم و تنهایی گیر افتادم که نمیخوام شما رو هم بکشم داخل»
داره میشه یک ماه، اما هنوز سرپا نشدم. هرچی از زندگی کردن توم هست رو فقط با چنگ و دندون نگه داشتم اما هیچ شباهتی به یک آدم زنده ندارم. عمیقا خستهم و هنوز هم شوک و بهت صبح ۲۳ خرداد توم جاریه.