کتابهای نشر سروش، دهه شصت، لِیآوتی داشت که برازنده رُمان بود. بهلحاظ انتخاب فونت، حاشیهها، فاصله خطوط و فضای سفید، همهچیز. مشابهِ لیآوتِ دههشصتِ سروش، بعدها، در کتابهای نشر ماهی اجرا شد. برام خودم امّا لیآوتهای سروش سنجیدهترند.
«ابلقِ» آبیار صحنهای داره که زنهای محله، بعد از افشای مزاحمتهای جلال برای راحله، تو یه خونه دُورِ هم جمع شدهن. یکی از زنها، که چهره و رفتارش هم مشخصاً شهریتر از بقیهس، با دستها و نگاههاش عالی بازی میکنه. گمونم بعداً بیشتر شناخته میشه و به چشم میآد: شَیماء مَلِکیان.
«صحنههایی از گریه پدرم» اسمِ یه قصه کوتاهه که دونالد بارتلمی نوشته. قصه، بهلحاظ فرم، کلاژه. چندتا قاچ از لحظاتی در یک زندگی. صحنهها پراکنده به نظر میآن، ولی با تقدّموتاخُری ظاهر میشن که آخرسر نسبتی معنادار با هم پیدا بکنن؛ نسبتی که، اگر درک بشه، فُرم هم اثرش رو گذاشته.
@shkohanchi انگار ظرافتِ تنظیمِ خیلی از قطعات کلاسیک فارسی رو، با این شیوه، بهتر هم میشه درک کرد. خودم یکبار صدای هایده و داریوش رو برداشتم و نتیجه شگفتانگیز بود.
زیادن کسانی که عمر افسردگیشون رو با عمر خودشون یکی میدونن. یعنی ادعا دارن افسرده به دنیا اومدهن. منتها نمیشه افسرده به دنیا اومد؛ فقط میشه افسرده شد. اینکه افسردگی به خیلی از آشفتگیهای روحی نسبت داده میشه از یک محدودیت میآد: محدودیت در دامنهی واژهها.
راستش خیلی برام مهم نیست که جماعتی هستند که در مخیلهشون نمیگنجه دختر و پسر متاهل یا مجرد میتونند دوستانی صمیمی باشند، مشکلم عدمگشودگی ملت به سبک زندگیای غیر از سبک خودشونه. تصور ثابتی از حقیقت لایتغیری که جای چونوچرا ندارد و فقط هم در این مورد نیست، همه جا هست و دردناکه.
مهرآور جعفرنادری در مقالهی «رمانِ نو در سینما» توضیح داده که رمانِ نو چه نسبتهایی رو، به چه شکلی، میتونه با سینما برقرار کنه. خانم جعفرنادری ایدههای مقاله رو بعدها بسط داد و کتاب کرد. او سینما خونده، دو فیلمنامه ترجمه کرده، یک کتاب هم درباره مونتاژ داره.
محافظ من جوان بود. پابهپا میآمد. گاهی، که منظرهای توجهام را جلب میکرد، آرامتر قدم برمیداشت.
—یک شاخه بنفشه برای عدید؛ نسیم خاکسار؛ کتاب جمعه؛ شماره دوّم؛ یازدهِ مُردادِ پنجاهوهشت
تو یکی از تبلیغات ماهواره، طرف روبهدوربین داشت از ویژگیهای کالا میگفت. یهجا عالی بود: «... و دارای گواهینامههای معتبر از هزارانجا. از هزارانجا نه، از دهها جا...»🤣
دانشجو بودم. «موسیقی شعرِ» کَدکَنی رو تو کتابخونه دانشگاه دیدم. کنجکاو شدم و امانت گرفتم و یهماه نگهش داشتم. فصل اولِ کتاب با جملهای شروع میشه که هنوز یادمه: «ممکن است فردا، یا همین امروز عصر، عقیده دیگری داشته باشم ولی در این لحظه با اطمینان خاطر میتوانم بگویم.» ۱۳۸۶ بود.
یادم آمد یک ترجمه از شهرنوش پارسیپور در مجموعهی نسلِقلم درآمده بود که فارسیِ پاکیزهای داشت. طبعاً نویسندهبودنِ مترجم کتاب در پاکیزگی نثرش تاثیرِ مستقیم داشته.
پونزدهشونزده سال پیش بود. زمان جشنواره فجر. نقدِ۴ ویژهبرنامه مناسبتی و زنده شبکه ۴ بود که علیرضا شجاعنوری اجرا میکرد. مهمانهای چندشبشان شادمهر راستین و مجید اسلامی و نیما حسنینسب بودند. شورانگیزترین و، درعینحال، تحلیلیترین نقدهای شفاهیِ تلویزیونی را در همانشبها شنیدم.
@Ali_Bagheriyan سالها پیش، از امتحان «خوش» قبول شدم. هنوز دبیرستانی نشده بودم. نرفتم مدرکم رو بگیرم. انگار چیزهای دیگهای برام مهم شده بودن که موقّتاً به حاشیه برده بودن اهمیت خطِ زیبایی رو که داشتم. سالهاس که، هروقت یادم میآد، غصهم میشه.
بیشترِ کتابهایی که برامون کادو آوردهن نخونده میمونن. انگار کتابی خوندن داره که با دستهای خودت —یا محبوبت— خریده شده باشه. کتابخوندن یه ماجرای عاشقانهس.