حالت استثنایی آگامبن را میتوان به خود تمدن تعمیم داد که به قول بنیامین حالتی است نه استثنا که قاعده شده است. تمدن از بدو با تعلیق قانون طبیعی و وحش مارا وارد حیات برهنه میکند و شکل_حیات یا form of life همان بی تمدنی ناب است.
تو، گسستِ فهم در زبان،که شیرینی.
میدوم به فهم ناپذیری زبان در مسیر تخیل ،قند است.
تو در خلا میان تجربیات ناپدیدار سکونت داری که میکاوم این حجم گرفته ناپدید را.
تو معنای ادبیات،غوطه وری که در میانش میدود من.
تو رها زنجیری که زبان زبون میشه نه میشود.منویسمات نامه، لیلا شده لیلا.
تَوَهُمِ خیالی که از دست دادماش،برسان به آفریننده خیال که در من ،او، تنها شئ_دالی بود در جهان بی مدلولی خارجی،چنان پاک و مقدس که برای دلالت به بیرون نیازی نداشت که شئ بودگیاش کافی بود،برای مدلولِ او_دال ، رجوع به خودش یگانه راه بود،که چیزی جز نشانه_دالی منزه نبود.
__شبح شرحه شرحهاش دَرهم با انعکاس تیغه نور که زیستاش گو جدا از اوست،ضبط کنان لمحه سادهای از وجود او در بی خبری من رشته رشته میشود با اشکال متحرک بیرون این ماشین__.
دَوَران ضلالوارِ ذلالوار___زخمهای دیگر از دست بیجانم._
یه توییت رو کوت کردم و بعد پاک کردم چون حوصله بحث ندارم.
عزیزان، چیزی به نام ۵۰ یا ۱۰۰ کتابی که قبل از مرگ باید خواند از بیخ و بن غلطه. جهانبینی و سیر مطالعاتی شما خودش مسیر شما رو مشخص میکنه و کتابهایی که باید بخونید، خواهید خوند.