پریسای عزیزم،
ای یار ای یگانهترین یار، در روز تولدت چون هزار و نهصد و نود و هفت روزِ گذشته از یادت نمیکاهم.
نیستی و سرزمینمان روزهایی سختتر از روزهای همیشه از سر میگذراند. آنجا که وجب به وجبش را گشته بودیم. آنجا که در شالیزارهایش آواز خوانده بودیم، آنجا که با بوی عطر خاک بارانخورده عاشق شده بودیم، آنجا که پابرهنه در کرانهی دریاچههایش دویده بودیم، آنجا که برای بچههای زلزلهزدهاش پیِ ویلچر میگشتیم و آنجا که در ساختمانهای پایتختش خودمان را گم میکردیم.
به آنجا میگفتیم وطن، میگوییم وطن. کسانی موشک میاندازند و ما میگوییم وطن. غرش هواپیماهای جنگی از فرازش میگذرد و ما میگوییم وطن. آنها هم میگویند وطن. آنها میگویند ارتش متجاوز آنها میگویند مرزها، مرزهای ما. همانها که در درون آن مرزها بر چشمها تیغ میکشند و بر هواپیماها موشک میبندند و در نیزارها تیربار. آنها میگویند وطن و به نام وطن میکشند و از ما میخواهند خاموش باشیم چون پای وطن در میان است. خاموش باشیم چون مرزها، خاموش باشیم چون ارتش متجاوز…میگویند محکوم کنید گرفتن همین ژست اخلاقی کافیست. میگویند در ابتدای صحبت لطفا، در ابتدای صحبت محکوم کردن فراموش نشود. صدای سرفه، مرتب کردن گرهی کراوات. بله محکوم کنید چون وطن، چون مرزها…
هواپیماهای جنگی میگذرند بمبها فرود میآیند. زنی زیبا جلوی زندان اوین کشته میشود، سربازی که ماه آخر خدمتش را میگذراند کشته میشود، بچهها کشته میشوند. آنها همچنان میگویند وطن، میگویند مرزها. برخی پرچم جمهوری اسلامی را بر پیشانیشان میکوبند، کف بر لب میآورند و سیاهصفحهی «ایرانم تسلیت» را که در گالری گوشی حفظ کردهاند برای بار هزار و دویست و بیست و سوم در عمر پرافتخار وطندوستانهشان در اختیار چشمان منتظر در اقصا نقاط دنیا میگذارند.
آنوقتها این چیزها نبود عزیز من. آنوقتها که محمدکیا و امیرکاوه در جنگ کشته شدند. آنوقتها که ما هم در زیرپلهی خانه در کرمانشاه از ترس میلرزیدیم و رد هواپیماها را در ذهن خود دنبال میکردیم. آنوقتها هم میگفتند وطن، میگفتند مرزها. و من در پی سالیان، در پی تمام داغها و سوگها و سرگردانی برای رسیدن به آنچه حقیقت و عدالت مینامم پی معنای وطن گشتم. آنها همچنان میگفتند مرزها، میگفتند ارتش متجاوز، میگفتند ایرانم تسلیت و من با خودم میگفتم وطن یعنی جایی که جان آدمیزاد شریف است، وطن یعنی جایی که بچهها میخوانند میرقصند و از صدای بمبها نمیترسند چه رسد به آنکه با شلیک موشک و با فرود آمدن بمب کشته شوند. و من با خودم میگفتم وطن یعنی ما که سالخوردهی این سرگردانی شدیم وطن یعنی دستهایی که نباید جدا میشد و بوسههایی که نباید میفسرد. وطن یعنی جایی که دشمن، صاحبخانه نباشد. وطن یعنی همهی آنچه که عاشقان آن پرچم از آن نمیدانند. وطن یعنی همهی آنچه که مرگ را ارزان نمیخواهد… وطن یعنی دلِ خوش، یعنی رفاه، وطن یعنی آدمها به جای عکسها، وطن یعنی تو، وطن یعنی زندگی و وطن یعنی آزادی.
در ششمینِ تولدِ غیابیات. میبوسمت.
#دادخواهی
@fatemeh__ma دقیقا راه حلش همینه ولی پیادهسازیش تو عمل هم سخته هم اینکه پیامدهای خودشم داره.
این شکلی کم کم نگاهت به آدما بد میشه و یه روزی میرسه که میبینی کسی نیست که بتونی روش حساب کنی.
خیلی وقتا از دست خودم و کارهایی که برای بقیه میکنم عصبانی میشم ولی تهش دوباره وقتی موقعیتش پیش میاد دوباره همون کارو انجام میدم. نمیدونم باید چطور این تناقض رو حلش کنم.
@Moh3N_Sadeghi آره دقیقا همون بحث اعتماد به نفسه ولی پول، یهو و با قدرت زیادی این اعتماد به نفسو میده بهت.
ولی موافقم کاش ما هم پولدار شیم، حالا چند نفر ازمون خوششون نیاد سر زر زدن😂😂😂