آدمهایی که در کودکی
دچار «غفلت هیجانی» شدهاند��
در بزرگسالی به هیچکس اتکا نمیکنند،
همه کارها را تنهایی پیش میبرند،
برای دیگران بسیار دلسوز و حمایتگرند،
اما در کمک خواستن مشکل دارند.
از نفس افتاده
آنها بیش از دیگران عذرخواهی میکنند ( نه از روی ضعف بلکه از روی وجدان )
بیشتر خودشان را سرزنش میکنند
کمتر کسی را میرنجانند و بیشتر از همه رنج میکشند
اما همین رنج بهای انسان ماندن است
در جهانی که
گستاخی را اعتماد به نفس
خودخواهی را زرنگی
و بی رحمی را قدرت مینامند
درست تربیت شده ها اغلب بازنده به نظر میرسند
نه به این دلیل که ضعیفاند
بلکه چون به اصولی پاییندند که بسیاری از آنها از گذشته اند
درست ترییت شده ها در رنجاند.
زیرا پیش از آنکه پاسخ بیاحترامی را با بیاحترامی بدهند، سکوت میکنند
پیش از آنکه دل کسی را بشکنند،هزاربار دل خودشان میشکند
آنان آموخته اند که حرمت نگه دارند،حتی وقتی حرمتشان را نگه نمیدارند
انسان بمانند حتی وقتی اطرافیانشان از انسانیت خالی شدهاند