۱/سالها خودمو گول زدم که باید خودتو همونطور که هستی دوست داشته باشی ولی هیچ وقت حالم با قیافم خوب نبود از دماغم متنفر بودم سالها از آینه فرار کردم از عکس گرفتن فرار کردم از جامعه فرار کردم تا چهرمو نبینن
دو هفته است دماغم رو عمل کردم یک هفتش که تو گچ بود و اصلا چیزی مشخص نبود
تموم شد.
بعد از ده سال خاطره، بالاخره تمومش کردیم.
نمیخواستیم تموم شه، ولی راهی دیگه نمونده بود. تلاشمون رو کردیم ولی شرایط نذاشت. نمیدونم چطوری باید اشکام رو بند بیارم. جدا از غم از دست دادنش، حسرت اون ذوقی که برای آیندمون داشتم قراره همیشه باهام بمونه…