شب ام چه کم دارد؟
فروغ روی تو ....
ماه!
گلویِ حوصله را...
گرفته در شبِ درد....
دریغ ، پنجه یِ آه...
هوایِ دل شده تنگ...
ببار ابر دلم....
شبیه ابرِ سیاه!
محسن
کار مهجوران چه باک و
کار مستان را درود
من خمار رود گنگم"
او خمار جاجرود
بی تکلف
رند و مست و جاهل و
شیخ و شریف
هم نورد پای لنگ و نغمه و
ساز و سرود
برف می بارید
زمستان بود
غروبی خسته بود
من چو پائیزی شتابان
در پی عمر رکود ، ، ، ،
#کفش_هایم_کو
سالهای سال گذشت....
بدون هیچ خبر هیجان انگیز و دلپذیری!
هرچی مرور میکنم....
ناب ترینش و دلپذیر ترینش....
این بود......
پاشو.....
پاشو .....
برف اومده!
محسن
تاریکی دیوار نبود؛
فقط عادتِ چشم بود به نبودنِ بعضی ستارهها.
و رهایی، لحظهای آغاز شد که شیشه فهمید مرز نیست.
در قلبِ هر زندان، نقشهای مخفی از فرار نفس میکشد؛
تمامِ رهایی شاید همین باشد؛
متقاعد کردنِ زنجیر
که از آغاز، تنها تفسیری اشتباه از شکلِ دستها بوده است.
#شعر_فرفری
«برای بودن با تو قرار لازم نیست»
اسیر چشم تو هستم فرار لازم نیست!
غزل نگاه سراپا شکوهِ عشق تو بود...
برای از تو سرودن شعار لازم نیست!
تو باش تا همه فصلم شکوفه باشد و عشق
تو باش فصل قرارم ،بهار لازم نیست!
محسن
«چو خیال آب روشن ،. که به تشنگان نمایی»
به عطش گذار و بگذر ،که تو خود مرا خدایی!
به وصال عشق ات ای جان،نرسیده ام اگر من
به خیال، دلخوشم چون، که خیال دلربایی!
به قفس گرفته ام خو، تو مران مرا به ابرو
که به دل دگر ندارم ،هوسی و هم هوایی!
محسن
***مصرع اول تضمین از غزل زیبای سعدی
می خواستم زیبایی ات را....
هر گوشه ی دنیا ببیند!
دیوانگی کردم تو گنج بی مثالی....
دیوانه بودم ، گنج پنهان است
پنهان!
در گوشه ی مخروبه ای....
ویران ویران!
محسن
شب است و قدر نسیمی سحر نمی آید
که قصه نرسیدن ، به سر نمی آید
بهار بود قرار وصال ما ، اما
خزان نمی رود ، از تو خبر نمی آید
به ایستگاه نشسته به انتظار بگو:
قطار رفته دگر از سفر نمی آید
شنیده ام که سراغی گرفته ای از من!
ولی گمان نکنم ، از تو بر نمی آید...