امسال هم گذشت … من خیلی بیشتر از یکسال بزرگتر شدم… امسال سال متفاوتی بود … خواهرم که بخشی از جونم بود مهاجرت کرد … گریهها و غصههای بابا مامانمو دیدم … پرپر شدن جوونهای مملکتمو دیدم… جنگ دیدم … سرباز شدم تو جنگ … بدبختی و توهین و استرس و نگرانی و گرونی و همه رو دیدم …
من که گفتم خدایا یه تخمیتر برام جور نکن!!! به ۲۴ ساعت نرسید.امروز به امیر ارتش اومد پیشم و گفت باید از خرمآباد بریم کرمانشاه… منم هزارتا دلیل علمی اوردم که این جابهجایی منطقی نیست، اونم خیلی با حوصله به دلایلم گوش کرد و گفت دلایلت درسته دکتر جان ولی باید بریم کرمانشاه… هییی
میدونی چیه… من قطعا مورد خشم خدا واقع شدم. وگرنه جز خدا و قدرش هیچکی نمیتونست منو از یه دامپزشک تو باشگاه سوارکاری ارتش تو تهران به دامپزشک دامداری ارتش تو ده کورههای خرمآباد پرت کنه…
اولین ساله که روز دانشجو دیگه حسی نداره برام و دانشجو نیستم، جایی نمیرم واسه سخنرانی جلوی سیاسیون این مملکت… چقدر حرف زدم، چقدر حرص زدم واسه خوب شدن حال نسلمون…
چقدر بینتیجه شد همه حرفام…
تازه نصف اون آدما هم دیگه در قید حیات نیستند…
اره خواهر گلم، شاید الان ناراحت باشی که داری میری ولی رفتنت به نفعته…
این خاک معرفت نمیشناسه… اینو برات میزارم اینجا و همیشه افتخار میکنم که تو مثل همیشه به این آرزوت هم رسیدی…
درسته این رسیدنه طعمش خیلی واست شیرین نیست الان، ولی روز میشه این شب…
مطمئن باش عزیزترینم…
حس میکنم نه من اوضاع بقیه رو میفهمم و نه بقیه اوضاع منو. بدجوری تنها شدم. تنهای فکری و روحی… حس غربت درون وطن و درون شهر و خونه خیلی چیز غریبیه. کاش یکم بهتر بشه اوضاعم.
ساعت ۷ صبح نشده و من دم در مرغداری تو ماشین نشستم و منتظرم مهندس فارم بیاد. روز تعطیل در حالی که هوا جوری بارونیه که فقط باید خوابید. ولی بازم به خودم میگم پاشو برای کشورت مفید باش مرد :/