Everything I write, even the tiniest jokes, or insights, I erase and undo!
You people are scary. Mankind might be the scariest phenomenon the universe has ever experienced.
عااا... مقدمهی جنگ و صلح نوشتهی همسر سروش حبیبی هست که آخرش به این صورت امضاش کرده: ایران زندیه (حبیبی)
چقدر این کارای مشترک زن و شوهرا قشنگن 🥲
(به پایان نامه اش فکر میکند!)
Did you know the odds to be born on this Earth's one in four hundred trillion?
I conquered those odds, yet I can't conquer leaving this house
I eat, sleep, scroll, and work, but there has to be more than just merely existing
چه قدر خوبه که الان بسته به کسی که سوال میکنه محل اقامتم میتونه تغییر کنه. قبلا naively راستشو میگفتم و علیرغم میل باطنیم هم میرفتم سرقرار و خودمو میچلوندم تا حرص نخورم.
(حالا عدل فردا راستشو میگم🫤)
مشکل من هم این بود. خوبه، قشنگه، ولی مخصوصا اینکه تویی که برای درس خوندن رفتی باید با نبود جای خالی مواجه میشدی در حالی که یکی اومده سوییچ و گوشی رو گذاشته رو میز و رفته... اذیت کننده بود.
من یک سال آخر هفته ها میرفتم کتابخونه ملی درس بخونم ولی بعد مدتی کلا نرفتم
به دلیل اینکه
وسایلم زیاده رفتن تا اونجا برام سخت بود
اونجا فضاش طوریه که یه درصد کثیری دنبال کیس هستن هر بار میرفتم یکی پیشنهاد میداد
یه سریا اونجا رو با کافه و پارک اشتباه گرفتن میان وسیله میزارن میرن
یه مکالمهی absurd با دوستم دارم که یکی در میون توی یه پیام درباره ازدواجِ به بحران خوردهاش برام میگه و توی یه پیام ازم مشاوره خرید ضدآفتاب میگیره. اصلا هم درباره خرید ضدآفتاب شوخی نمیکنه، دارم برندهایی که میشناسم رو مرور میکنم براش!!
زنها زنها زنها
یکیشون هر نقل قولی رو با یه اخمی میگفت که انگار «اون زبون بسته یه همچین مزخرفی هم گفته»، صاف وقتی یکی یه چیزی میگفت سرشو از تو گوشیش در میآورد با یه حالت تحقیرآمیز میگفت تو نمیفهمی اصن این حرفشو که الان داری نقل میکنی، اسم همه رو با پیشوند و پسوند و کنیه میگفت
اوکی من خالی از اضطراب اجتماعی هم نیستم؛ ولی چه قدر این آدما سمی بودن. خیلیاشون محترم بودن ولی بعضیاشون عجب سم هایی بودن.
فقط خودمو با این حرف آروم میکنم که «تو باید پذیرش اقشار مختلف رو در خودت ایجاد کنی، پذیرش مزخرفگویی رو در خودت ایجاد کنی.»
دارم میرم یه جای جدید، با آدمای جدید، تو تاکسی منتظرم راه بیفته و گرمه و تنظیماتم داره به هم میریزه و نکته اینه که من وقتی میرسم که بقیه هستن و جلسه شروع شده. آیا اضطراب اجتماعی من میزنه بیرون؟ خواهیم دید چه خواهد شد.