تصورم این بود که وقتی دستم به گل میرسه، دیگه خبری از شلوغی نوتیفیکیشنها و مدیریت پیامها نباشه.
اما انگار مغزم روی حالت تولید محتوا قفل شده؛ چون حتی وسط سفالگری هم دارم تو ذهنم کپشنهای فردا رو میچینم
وسواس در جزئیات / تسلیم در برابر آرامش
اولی فقط میخواد همه چیز طبق نقشه باشه، ولی دومی میفهمه کجا باید کوتاه اومد تا حسِ خوبِ مراسم از بین نره. تفاوتشون همون یه ذره صبره که آدم رو نجات میده.
اعتراف میکنم گاهی دلم میخواد کل این بتنها و آهنهای توی محله رو بردارم و جای همهشون درخت بشه.
البته تا وقتی که نوبت به تخریب خونه خودم میرسه، یهو یادم میافته چقدر این دیوارهای سنگی امنترن 😬
عاشق اینم که هر چیزی دقیقاً سر جای خودش باشه
اما کافیه تفت دادن پیاز شروع شه و ادویهها بیان جلو
تا تمام اون مدیریتِ وسواسیِ یخچال و کابینت
جاش رو به یه هرجومرجِ مطلق بده 🫠
انگار بعضی چیزا ذاتاً با نظم نمیسازن!
رادیوی قدیمی گوشه مغازه
صدای این آهنگای قدیمی آدم رو میبره یه جای دیگه / عجیب است که اون زمان بدون این همه تجهیزات و ابزار پیچیده، چنین حسی رو منتقل میکردند. ما الان با کلی سیمکشی و دستگاههای گرونقیمت هم شاید نتونیم اون ریتم و روح رو توی کارمون بیاریم 🌟 :(((
برگههای قیمت فروشگاه محله رو که میبینم یاد Drift کردن مدلها میافتم 🫠
۱. قیمت قدیمی خط میخوره
۲. یه عدد جدید میشینه جاش
۳. سرعتش هم خیرهکنندهست!
واقعاً هیچچی به اندازه این برگه ها سریع تغییر نمیکنه 😂 😹🤣 👌