بعد وقتی جواب نمیدم، حالا از خودم متنفر میشم. به نظرتون آدم میتونه یکی رو واقعاً دوست داشته باشه، ولی از اینکه همیشه باید حواسش به اون آدم باشه، خسته شده باشه؟ یا این یعنی من دارم آدم بدی میشم؟
هر بار مامانم پیام میده خونم به جوش میاد. چند روز پیش نوشته بود: «دلم برات تنگ شده. وقت داشتی یه سر بهم بزن.» همین. نه گلایهای. نه ناراحتیای. ولی تا پیامشو دیدم یه چیزی توی من منفجر شد. گوشی رو پرت کردم. گفتم:«الان نه.» چند دقیقه بعد دوباره برداشتمش. پیامو خوندم.
از اون روز هر بار مامان پیام میده، یه گوشه ذهنم میگه: «جواب بده، برو به دیدنش. بیشتر کنارش باش.» ولی یه طرف دیگهم فقط خستهست. میگه:«منم آدمم، منم گاهی حوصله ندارم. منم گاهی فقط میخوام چند ساعت برای خودم زندگی کنم.»
میدونی مشکل اینه که من اول از پیام مامانم عصبانی میشم...
واقعاً خسته شدم. دیگه نمیدونم اینا محبته و من دختر بدیام که نمیفهممش، یا کنترله و سالها اسم محبت گذاشتن روش؟ واقعاً من دختر قدرنشناسیام؟ یا اونا دارن منو مریض میکنن؟
دارم از پدر و مادرم متنفر میشم. دیگه حتی نمیخوام بگم «حس میکنم». دارم متنفر میشم. همین چند شب پیش سر میز شام بودیم. اخبار روشن بود. بابام یه چیزی درباره اوضاع سیاسی گفت و من فقط گفتم: «من اینطوری فکر نمیکنم.» قاشقشو کوبید توی بشقاب. گفت: «تو اصلاً میفهمی داری چی میگی؟»
یه بدهی تازهست. غذا گذاشتن. ماشین دادن. نگرانشدن. همهش آخرش میشه یه بدهی که من باید با زندگیم پس بدم. دیگه نمیتونم دوستداشتن اونا رو ببینم.
فقط صداشونو میشنوم که توی سرم میگه: ما بهتر میفهمیم. ما صلاح تو رو میخوایم. ما عمرمونو پای تو گذاشتیم. من دیگه خسته شدم.