@parniyan88f این مدل نگاهها پیچیدگی و تراژدی انسان رو ساده میکنن و برای هرچیزی یه نسخه آماده دارن.اما نویسندههای بزرگی مثل جویس،داستایِفسکی و کافکایادمون میدن آدم فقط انتخابهاش نیست؛گذشته،زخمها و شرایطش هم هست.وقت گذاشتن برای آثاری که عمق انسان رو میکاون،ارزشمندتر از این توصیههای یکخطیه.
چخوف هم پیشتر به همین اصل اشاره کرده بود:«به من نگو ماه میدرخشد؛درخشش نور را در شیشهای شکسته نشانم بده.»
*برای چخوف،معنا در جزئیات آشکار میشد؛برای جویس،در انتخاب و چیدمان واژهها.هر دو میدانستند که ادبیات،پیش از آنکه بگوید،باید «نشان» دهد.
۱/۲
«بوی خوش آغوشها بر سراپای او[بلوم]هجوم آورد.با جسمی گرسنه،مبهم و بیصدا از ته دل هوس ستایش کرد.»
— اولیس
جویس
برگردانِ اکرم پدرامنیا
پ.ن:فرنک باجن میگوید جویس برای چیدمان واژههای این دوجمله یک روز وقت گذاشت؛چون برای او کلمات صرفاً معنانیستند.«بوی خوش»،«گرسنه»،«هوس»و«ستایش»
۲/۲
درکنارهم حرکت آگاهی بلوم رااز ادراک حسی به میل جسمانی و سپس به حالتی نزدیک به پرستش میسازند.جویس باور داشت کار نویسنده توضیح معنانیست؛ساختن تجربه است.معنا باید از نظم واژهها،ریتم جمله و نشانهها پدیدارشود؛همانگونه که در اولیس گرسنگی و میل بلوم گفته نمیشوند،بلکه احساس میشوند.
۱/۲
«بوی خوش آغوشها بر سراپای او[بلوم]هجوم آورد.با جسمی گرسنه،مبهم و بیصدا از ته دل هوس ستایش کرد.»
— اولیس
جویس
برگردانِ اکرم پدرامنیا
پ.ن:فرنک باجن میگوید جویس برای چیدمان واژههای این دوجمله یک روز وقت گذاشت؛چون برای او کلمات صرفاً معنانیستند.«بوی خوش»،«گرسنه»،«هوس»و«ستایش»
دیوانهوار روی او دراز کشیدم،بوسیدمش،چشمها،لبهایش،گردن کشیدهاش میتپید،پستانهای زنانۀ پر در بلوز محجوب راهبهایاش،نوکهای درشت برجسته.گرم گرم زبانش زدم.او من را بوسید.من بوسیده شدم.سراپا تسلیم موهایم را اینور و آنور کرد.بوسید،من را بوسید.
— اولیس
جویس
برگردانِ اکرم پدرامنیا
@amin_falah7 اگه انگلیسیتون در حد جنگیدن با خودِ جویسه،برید سراغ اصل!من خیلی صبر کردم ترجمه بدیعی منتشر بشه و بخونمش،ولی چون ج.ا اجازه نمیده متن جویس رو بدون سانسور بخونیم،از روی ناچاری رفتم سراغ ترجمه پدرامنیا.شاید ترکیب هر دو بهترین راه باشه:ترجمه برای طی کردن مسیر،اصل برای کشف جزئیات.
دارم«اولیس»رو میخونم و حس میکنم وسط هزارتوی بیانتها از زبان و ذهن دیوانهوار جویس گیرافتادم.این اثر فراتر از هنر و ادبیاته؛محصول مشترک زمین و مریخه!جویس آنقدر معما و سخن چیده که قرنها باید دربارهش حرف زد و هربار از نو کشفش کرد.
*این رمان رو گندهگوزای ادبیات بخونن تا منفجر بشن!
عاشق اینم که جویس،اودیسئوسِ هومر را به «بلوم» بدل کرد؛مردی که بهجای نبرد با هیولاها،درگیر ملال روزمره است:غذا دادن به گربه،حضور در خاکسپاری،پرسه در خیابانهای دوبلین،میخانه رفتن،فکر خیانت همسر و رنج کشیدن.نه قهرمان است،نه اسطوره؛یک ادیسۀ مدرن در دل پوچی و ملال زندگی.
@parniyan88f@saeed_g71211 اینکه ما آدما جهان رو به جهنم تبدیل کردیم،تا حد زیادی درسته.اما مشکل من همون جاییه که انسان هنوز انتخابی نکرده و با درد و رنج روبهرو میشه.بچهای که هیچ نقشی در این ویرانیها نداره چرا باید تاوان بده؟اشک یک کودک رو نمیشه فقط با جملهی از ماست که بر ماست توضیح داد.
@saeed_g71211@parniyan88f من نیهیلیستم،بیخدا و آتئیست نیستم.نمیتونم با قطعیت بگم خدا وجود نداره؛بیشتر با شک و پرسش زندگی میکنم.اما چیزی که واقعن سنگینه،همین سکوت در برابر رنج آدمهاست.اگه خدایی هست و تماشا میکنه،این سکوت چطور قابل توضیحه؟و اگه نیست،ما میمونیم و جهانی پر از رنجهای بیپاسخ.
دوروبرم مغزهایی سوختگرفته و درحال سوخترسانی:زیر چراغهای لولهای،چهار میخشده،با شاخکهایی که بیحال میزنند:و در تاریکی ذهنم،تنبلی از جهان اسفل،بیمیل،ترسیده از روشنی،لایههای پوستهپوستۀاژدهاییاش را جابهجا میکند.
**فکر فکرِ افکار است.**
— اولیس
جویس
برگردانِ اکرم پدرامنیا
#ذرت_سرخ را نباید فقط رمانی دربارهٔ جنگ چین و ژاپن دانست؛ این اثر، بازآفرینی حافظهٔ یک ملت است. مو یان تاریخ را گزارش نمیکند، بلکه آن را از دل اسطوره، خشونت، عشق و طبیعت دوباره میآفریند. کمتر رمانی را میتوان یافت که به این اندازه مرز میان واقعیت و افسانه را از میان بردارد.
@parniyan88f این توئیت بیشتر از اینکه لبخند بیاره،یه حسرت قدیمی رو یادم آورد.من تا سالها فکر میکردم دعوا و داد زدن توی خونه چیز طبیعیه.خوش بهحال اون کسی که آرامش خونه رو تجربه کرده.
@parniyan88f یجوری توئیت میزنید آدم نگرانتون میشه.اولش حس کردم دارید از خودتون میگید،پیش خودم گفتم امیدوارم اون دردقلب و نفستنگی جدی نباشه.بعد انگارتبدیل شد به روایت آدمایی که از این چرخه خسته شدن؛انگار تکهای از کتاب بود؟،ولی امیدوارم پشت این توئیت خودتون کمتر خسته باشید.مراقب خودتون باشید.
@tajahmadi64 الکی منتظر نمونید؛تا وقتی ج.ا باشه،بعیده اولیس بدون سانسور چاپ بشه.سیسال پیش ترجمه آماده بود،ولی استاد بدیعی حاضر نشد برای سانسور ج.ا کوتاه بیاد و متن جویس رو دستکاری کنه؛برای همین گذاشتش کنار.قصهی اولیس در ایران،جنگ مترجم با سانسوره.
https://t.co/kEUmdLFWv7
در رمان«اولیس»،جویس با غوطهور شدن در جریان سیال ذهنِ[بلوم]،رابطۀ او با تن و حواسش را از امر اروتیک به منظرهای فلسفی،شاعرانه و نمادین از خیال و معنا بدل میکند.[بلوم] آلت تناسلیاش را جسمی شناور روی سطح آب تصویر میکند و به جلق زدن و ترکیب مایع منی با آب این تصویر را شهوانی میکند:
@Aparsapour راستش این اشاره به ادامهی دیالوگ واقعن خیلیخیلی به دلم نشست.معلومه یولسیز(اولیس)رو توی متنش خوندین،نه فقط جملهی معروفش رو.اتفاقن همین ادامهست که جمله رو کامل میکنه؛جویس نمیذاره بیدار شدن از تاریخ به یه امید ساده تبدیل بشه.
@parniyan88f چقدر حق گفتید!آدم میتونه با بیتوجهی کنار بیاد،اما این دروغهای کوچیک که میخوان واقعیت رو بپوشونن،خیلی بیشتر از خودِ بیتوجهی آدم رو زخمی میکنن؛چون اعتماد رو هدف میگیرن.راستش با خوندن این رشتو یه کم غمگین شدم،چون واقعن ما هم توی همین روایتها هستیم...
@pari_246271 راستش جویس میدونست چه رمان پیچیدهای نوشته؛انگار میخواست مخاطب و منتقد رو قرنها درگیر نگه داره.ولی بنظرم هدفش این نبود که فقط هیچی نفهمیم؛بلکه میخواسته دنیایی خلق کنه که هربار خوندنش یه کشف جدید باشه.اولیس شبیه یه جهان بیانتهاست تا یه رمان معمولی.اینم از نگاه خودِ جویس به ماجرا: