جسمم میخنده اما قلبم غمگینه، لبام دارن لبخند میزنن ولی چشمام اشک میریزن. هر بار که به درونم رجوع میکنم میبینم هنوز یک گوشه بغض کرده و زانو هاشو بغل کرده، با کسی حرف نمیزنه.
آره؛ گلدونهای این خونه خیلی وقته پژمرده شدن.
بعضی شبها زندگی مثل یه کمد خالیه که درش باز مونده. داخل کمد رو نگاه میکنی و دنبال چیزی میگردی که فکر میکنی گم شده. ولی نه. چیزی گم نشده و داری الکی میگردی. مطمئنی یه چیزی باید اون تو میبود که الان نیست. چه حس مزخرفیه.نه؟ این شبها دورم پر از کمدهای خالیه که درشون باز مونده.