ما آدمهای وفاداری بودیم. وفادار به زخمهایمان و آنی که زخم زده است. وفادار به اندوهمان و آنکس که مارا اندوهگین کرده است. وفادار به قول و قرارهایمان با آنکس که دیگر حضور ندارد.
ما از بیرون ابله به نظر میرسیم اما پیش خودمان سربلندیم. ابله از نگاه دیگران و وفادار پیش چشم خودمان.
این روزا تا میام بنویسم، پیش خودم میگم از چی بنویسم که بقیه در حال «زندگی کردنش» نیستن؟
چی بنویسم که مرثیه نباشه، با چه رویی بنویسم که ماها اینجا «گیر کردیم» و دیگه نمیدونیم «زیست نرمال» چه شکلی بوده….!
لعنت به این زندان…
جایی از زندگیم شروع کردن به کندن «مدالهایی» که خواسته یا ناخواسته روی گردنم بود، مدالهایی مثل معرفت بی چشمداشت، مهربانی زیاد، درک شرایط بیش از حد، نا دیده گرفتن خودم و اولویت قرار دادن دیگران…
و بله! به مرور خیلیها رو از دست دادم ولی ارزشش رو داشت…
حسی بود که همیشه مرا از این جهان جدا میکرد. احساسی مانند عدم تعلق. انگار قطعه اضافه پازلی بودم که در هیچ کجا جور در نمیآمد.
عادت کرده بودم به نشستن در تاریکترین نقطه برای پنهان شدن. چارهای هم جز سکوت در این انزوا نداشتم تا اینکه تو آمدی…
با قیمت دلار شوخی نکنیم!
با بیآبی شوخی نکنیم!
با بی برقی جُک نسازیم!
با مشکلات اقتصادی و معیشتی کمدی نسازیم!
«شوخی نکنیم، چیکار کنیم!» رو عادی سازی نکنیم!
کلا «عادی سازی» نکنیم!
هیچ چیز عادی نیست!
«صدامون درآید»
این وضعیت رو ما به وجود نیاوردیم اما باید «ما» تمام کنیم…
اگر حرف لوبون رو جدی بگیریم، میفهمیم خیلی وقتها سقوط آدمها تقصیر اشتباهشون نیست؛
تقصیر انتظاریه که ما ساختیم.
هیچکس قدیس نیست، هیچکس هم با یک اشتباه هیولا نمیشه.
فقط ما هستیم که جایگاه «انسان» رو فراموش میکنیم و فکر میکنیم انسان یعنی یک تصویر «کامل».
(۵/۵)
چند وقت پیش داشتم فکر میکردم؛
چرا ما اینقدر سریع از آدمها بُت میسازیم؟
یه آدم یک حرکت تاثیر گذار انجاممیده، محبوب میشه، بعد با یه اشتباه، همون آدم رو چنان میکوبیم که هویت کُلّیش زیر سوال میره.
جالبه که این رفتار یه الگوی تکراریه، و فقط آدمش عوض میشه!
(۱/۵)
شبکههای اجتماعی این چرخه رو سریعتر و خشنتر هم کرده.
پلتفرمها محتواهای دو یا چند قطبی رو بیشتر پخش میکنن:
یا «این آدم فوقالعاده است»
یا «این آدم افتضاحه».
در نهایت ما آدمها رو نمیبینیم،
ما نسخهٔ اغراقشدهای رو میبینیم که خودمون(یا رسانه) ساخته.
(۴/۵)
هیچچیز از «ذهن» پاک نمیشود.
چرا که ذهن فراموش کردن را بلد نیست. همهچیز تهنشین میشود. شاید در قعر حفرههایش پنهان شود، اما هرگز محو نخواهد شد.
«درد خاطره» دوباره در آسیب پذیرترین لحظهی زندگی، به سمتت هجوم میآورد، و این خودِ زندگیست…
بارها در این جهانِ پر از زخم، به روشناییهای کوچک دلم چنگ زدم؛ چرا که میدانم رسالتم این است، میان اینهمه ویرانی، از این «کور سو» در قلبم محافظت کنم، مبادا تاریکی راه ورود به قلبم را پیدا و آن را به سیاهی آلوده کند!