آدمیزاد موجود عجیبیه. برای فراموش کردن چیزهایی که آزارش میدن تلاش میکنه، اما همونها رو بارها توی ذهنش مرور میکنه. انگار گاهی ندونستن دلیل یک اتفاق، از خود رنج اون ��تفاق دردناکتره. برای همینه که بارها بهش برمیگردیم، فقط شاید این بار بتونیم معنای متفاوتی ازش بیرون بکشیم.
عجیبه که آدم میتونه سالها با یک خاطره زندگی کنه، بیاینکه هر روز بهش فکر کنه. تا اینکه یک روز، وسط یک اتفاق کام��ن معمولی، چیزی از گذشته سر باز میکنه و میفهمی بعضی خاطرهها فراموش نمیشن، فقط یاد میگیرن چطور بیصدا زندگی کنن.
توی بعضی خونهها یا رابطهها، سکوت از جایی شروع نمیشه که کسی حرف نمیزنه. از جایی شروع میشه که حرفها هنوز رد و بدل میشن، اما دیگه چیزی بین آدمها جابهجا نمیشه. کنار هم میشینن، از روزشون میگن، چای میخورن، ولی یه جایی بین همین حرفهای معمولی، زندگیشون از هم فاصله گرفته.
روی میز هنوز دو تا لیوانه، با اینکه مدتهاست فقط یکیمون چای میخوره. بعضی ��یزها رو آدم از سر فراموشی نگه نمیداره. فقط هنوز نمیدونه با جای خالی چیزی که یه روز جزیی از روزمرگیش بوده چطور کنار بیاد.
گاهی یه چیز کوچیک، مثل شنیدن اسم یه خیابون یا بوی چای، آدم رو پرت میکنه به سالهایی که فکر میکرد زندگی هنوز منتظرشه. بعد میفهمی ��لت برای اون روزها تنگ نشده. برای اون اطمینانی تنگ شده که هنوز نمیدونستی چقدر موقتیه.
عجیبترین بخش بزرگ شدن اینه که کمکم یاد میگیری بدون چیزهایی که یه زمانی فکر میکردی بدونشون نمیتونی زندگی کنی، به زندگیت ادامه بدی. اما هیچکس نمیگه با اون بخشی از وجودت که هنوز نفهمیده چرا مجبور شد ازشون بگذره باید چیکار کنی.
یه روز میفهمی بعضی از آدمایی که فکر میکردی تغییرت دادن، فقط چیزایی رو توت بیدار کردن که از قبل هم وجود داشته. همون ترسها، همون میل به دوست داشته شدن، همون احتیاج به موندن یکی. شاید برای همینه که بعد از رفتن بعضیا، بیشتر از خودشون باید با چیزایی کنار بیای که از خودت بهت نشون دادن
چیزی که تو مدرسه به ما یاد دادن حل کردن دو معادله دو مجهول و سه معادله سه مجهول بود. ولی الان شرایط طوری شده با یک حقوق ثابت، باید مسئله اجاره خونه، قسط، تورم، هزینه درمان، آینده نامعلوم، ازدواج، مهاجرت، و حفظ سلامت روان رو حل کنیم. یعنی به عبارتی یک معادله با ده ها مجهول
آدم انقدر منتظر یه اتفاق میم��نه که یادش میره زندگیای که قرار بود بعد از اون اتفاق شروع بشه، همین روزایی بوده که گذشته. بعد که بالاخره میفهمه خبری نیست، نه میتونه به انتظارش برگرده، نه میدونه با این همه وقتی که صرف منتظر موندن کرده، باید چیکار کنه.
آدم فکر میکنه اگه یه روز همهچیزو بفهمه، آروم میشه. چرا اون آدم رفت، چرا بعضی چیزها درست وقتی بهشون احتیاج داشت از دست رفتن. ولی شاید فهمیدن همیشه قرار نیست چیزی رو حل کنه. گاهی فقط شکل پشیمونی رو عوض میکنه. از «کاش اتفاق نمیافتاد» به «حالا که افتاد، چرا باید اینطوری میشد؟»
یه وقتایی به یه جایی از زندگی میرسی که دیگه دنبال جواب سوالهات نیستی. نه اینکه جوابشون رو پیدا کرده باشی، فقط میفهمی بعضی سوالها اگه جواب هم داشته باشن، چیزی رو عوض نمیکنن. مثل اینکه بفهمی چرا یه نفر رفت، وقتی سالهاست رفته و تو تازه داری یاد میگیری با جای خالیش زندگی کنی.