در سردخانه جا نیست، رو سمتِ نسترنها
پشتِ حیاط خفتند یک لایه پیرهنها
دامن کشان، سبکبار، در هجرتی شبانه
با گوشوارِ خونین میراثِ مادرانه ..
چله نشین پدرها در انتظار ماندند
نام عزیزشان را در هیچجا نخواندند
از بستگان که را داشت؟ همکارِ دردمندش؟
خویشی که پیکرش را تحویل میدهندش..
گفت آن نسیم بر موت، هر گل ز شاخه افتاد
پروانهی بنفشی.. دیدی.. مرا به یاد آر ..
از آن گلوی مجروح،
پژواکِ سرخِ نامش
تیر خلاص حینِ تیمار ِ ناتمامش
از او که کشته برگشت از آن یل پیاده
آورد دیگری را بر گردهاش نهاده
از گیسوی پریشان در چنگ دیو و ددها
از آن نگاه پرسان در پاسخ لگدها
از رستخیز این خاک در دفتر اساطیر
اسلوب بازوان آن آرش کمانگیر
از آزمون سوزان بر پیکر سیاوش
از آن حریق بازار آن دامگاه آتش
از بیرقی که برداشت، از نغمهای که سرداد
از او که نیمه جان بود در کیسه های اجساد..
چندین سهیل آنجاست؟ چندین هزار رخسار؟
تا یک به یک ببیند .. خم شد قدش از آوار ..
شاید بریده باشی!
از این بریده تر شو
بر این عفونتِ صبر،
اعجاز نیشتر شو
آگاه و عهده دار ِ درد معاصر خود
رفت و صدای او ماند «… که نه به خاطر خود..»
فردا به رغم کتمان بر داغِ سینهی او
ای آینه!
تو داری
زخمی قرینهی او
این سرزمین به جز زخم
پیغامبر ندارد..
او خود به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد..»
…
پس یعنی قطعا هیچجا نریدز هیچجا اینا دلشون به حال مردم نسوخته یا میخوان سپر انسانی درست کنن یا میخوان تهران تخلیه بشه که بعدش کسی نباشه بره تو خیابون بیپدرا