ناشرها تا کمر جلوی کاغذفروش محتکر خم میشن و هر قیمتی فاکتور کنه دربست و نقداً میپردازن، اما پیش مؤلف و مترجم و ویراستار زبونشون درازه و حقالزحمه رو کم و دیر و با منت میدن.
یه موتوری از کنارم رد شد، پشتش بهجای این جعبههای معمولی یه جعبهی بلور داشت، بدون زاویههای تیز، تو تاریکی شب میدرخشید، با یه رنگ نارنجیِ تند (اگر بشه تندی رو به نارنجی نسبت داد). اینقدر رخشان بود که موتور و سوارش در سیاهی گم بودن. چیزی جز الماس کوه نور نمیتونست توش باشه.
۱. از دی تا خرداد فقط خوندن رمان یک مقدار تسلیبخش بود، که البته بیربط به حسوحال ما نبودن: «دراکولا»، «الیزابت فینچ» (میشه در مورد شخصیتهای معمولی هم شاهکار نوشت)، «مهاجمان فضا» (ایران و شیلی انگار همسایهان)، «اطلس قارههای مهآلود» (بورخسی ــ هزارویکشبی معرکه)،
یکی از دوستام از تجربه کاریش تو کارگاه بیکری و پیستری پراگ گفت چند روز پیش و انقد شبیه اردوگاه کار اجباری بود همه چی که هی چشمام گردتر و گردتر میشد و الان دیگه دلم نمیخواد از پراک خرید کنم و همزمان غمگینم که دیگه از یکی از شیرینی فروشیهای محبوبم بدم میاد :(.
راننده گفت «مسافرای قبلی یه دختر و پسر بودن. دختره سرشو گذاشته بود رو شونهی پسره با ناز میگفت وِتَم وِتَم! پسره میگفت الآن میرسیم. آقا این وِتَم یعنی چی؟» من درجا جهیدم نکنه آثار وتشدگیشون رو صندلی باشه. نبود. گفتم والا چه بدونم. راننده تا آخر هی زیرلب گفت وتم وتم وتم...
رفقا من دربدر دنبال این داروی مادرم هستم
تورو خدا اگه جایی رو میشناسین که داره بهم بگین یا برام بگیرید هزینشو براتون میزنم
اگه کاری هم از دستتون بر نمیاد حداقل یه ریت بزنید برام❤️
دفعه قبلی هم همین بچه های توییتر برام پیدا کردن
من به دنبال کار هستم و فعالیتم تا به امروز به عنوان 2D Artist و تصویرساز در پروژههای مختلف مثل گیم و یا آثار چاپی بوده البته که علاقه شخصی من نقاشیه؛ من بهصورت فولتایم پارت تایم و یا ریموت مایل به همکاری هستم.
اگر تیم یا پروژهای رو میشناسید خوشحال میشم منو بهشون معرفی کنید.