یه چیزی تو رابطه هست به اسم خستگی، یعنی شما توجه و احترام کافی رو تو رابطه دریافت نمیکنی، انقدری که باید خوشحال نیستی، متداوما دلخور میشی و از دلت در نمیاد، چیزهای کوچیک رو مخت میره و درست نمیشه و یه روز از طرف مقابلت خسته میشی، در نهایت با اینکه دوستش داری ترکش میکنی.
شما هر جايى كه ديدى يه پسر با یه دختر اصيل و خوشگل و مستقل و كم توقع وارد رابطه شد و
آخر داستان پسره از جو گرفتگی زياد دچار اعتماد بنفس كاذب نشد
و با بى توجهى اون دختر و از دست نداد،
بيابزن زير گوش من...
تمام!
«زن:
شما از گردهی ما تسمهها کشیدهاید…
شما دمار از روزگار ما در آوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که بر کمر بستهای.
سردار:
زبانت ببرد!
زن:
و تو شمشیر را برای همین بستهای»
- بهرام بیضایی (مرگ یزدگرد)
#زنان_افغان#هرات
«شهر از صدا پُر است ولی از سخن تهی»
- نادر نادرپور
آنچه در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ سرود، تنها شعر نبود، پیشگویی هراسناک مردی بود که میگفت خردمندان او را نادان میخوانند اما او در افق میبیند؛
«خون جوشان جوانان را
پیش از هجوم دشمنان بر خاک…
گر بر سر بام گلین کودکی،
تیر ملائک را تا سینهٔ شیطان شب دنبال میکردی اکنون هزاران تیر را در سینههای پاک میبینی
ای مرد! این شبها، نه آن شبهاست.
برگرد از پندار خود، برگرد!
و در فراز پایانی شعر “شبی با خویش” خطاب به ما چنین گفت و ایران را برای همیشه ترک کرد:
از خویش میپرسم
این سرخی از صبح است یا از شام؟
این خون آتشفام
ته مانده کفر است یا سرمایه دین است؟
همراه پرسش در پی پاسخ نمیگردم
دانم که تنها چارهام این است
من با همه نادانی ام ای دوست
داناترین مَردَم… /۱