آپدیت وضعیت روانی:
اخیرا متوجه شدم گربه های مسیرم من رو می بینن می ترسن، بنابراین چند روزیه که خیلی جدی شروع کردم بهشون سلام کردن.
الان به مرحلهای رسیدن که وانمود میکنن منو نمیشناسن، ولی فرار هم نمیکنن.
برای من پایان هر چیزی غم عظیمی به همراه میاره.
این حسو در رابطه با تحصیلات و پروژه ها و روابط و ... بارها تجربه کردم.
غم نزدیکی به پایان چیز عجیبیه،و عظیم ترینش هم احتمالا در رابطه با زندگیه...
من تا اخر عمرم با هر انسانی باشم شبانهروز این ترس رو دارم.
همش منتظرم بره.
بگه “من فکرامو کردم، این رابطه رو نمیخوام”
“من با کس دیگهای آشنا شدم”
“دیگه نمیتونم تحملت کنم”
منتظرم که تماس بعدیم رو جواب نده.
منتظرم حتی شاید یه روز برم خونه و خودشو کشته باشه.
همش منتظرم دیگه نباشه.
اینکه همهچیز دقیقاً در زمان خودش اتفاق میافته رو با تمام وجود باور دارم؛ برای همین دیگه برای چیزی زور نمیزنم. اگر قراره چیزی مال من باشه، خودش راهش رو به زندگیم پیدا میکنه.
زندگیم سیکیم خیاریترین حالت ممکنه. مطلقا هیچ بندی منو به این جهان نگه نمیداره، نه امید به آینده، نه روتینی که سابقا داشتم، نه شور درس و کار، نه دوست داشتن و دوست داشته شدن رسما مرگ خودمو قبول کردم، نمیدونم چرا رسمیش نمیکنم فقط.
وقتی به شما میگویند جمهوریاسلامی سرنگون نمیشود و سرنگون شدنی نیست، باور نکنید. هم سرنگون شدنی است، هم در حال سرنگونی است و هم سرنگونش میکنیم. بعد از کشتار دیماه نمیتواند بماند. نمیتوانیم اجازه دهیم بماند.