نمیدونم پذیرفتن اینکه به هر ترتیبی بوده تصمیم گرفتید توی ایران بچه بدنیا بیارید چقد سخته،احتمالا خیلی! که هی میگین وقتی ما بچه آوردیم ایران اینجوری نبود
دوستان بیشتر از بیست ساله اوضاع ایران بصورت واضحی به گاست
حالا اینکه بازم بچه آوردین بهخودتون مربوطه ولی ما رو کسخل گیر نیارین
صبح با تماس تصویری و یادآوری خاطرات و خبرای جدید شروع شد
دوباره افتادم یه گوشه
هرشب قبل خواب به این فک میکنم کاش صبحی نباشه وصبح که چشم باز میکنم ضدحال میخورم که بازم مجبورم ادامه بدم
این چه گهیه اصلا نخواستم
زندگی مال اونا که روزگار براشون چرخیده یا حداقل بلدن زندگی کردن رو
امروز خیلی حسودیم شد که جای اون نیستم
حسودیم میشه که شرایطشو داشت و تونست برگرده و داره حال میکنه
من اگه برگردم هم، باز به گام چون هیچکی هیچجا برام نریده. خودمم و خودم
چه حس خوبی باید باشه حمایت شدن، تامین بودن و بدبخت یه قرون دوزار نبودن