پسفردا تولدمه و چون سن مهمیه من گفتن بعد سه ۰هار سال تولد بگیرم با دوستام گفتم چون تولد همشون رفتم اوکیه دیگه همگی میان همه رو از هفته ی قبل درجریان گزاشتم و اونا همون موقع گفتن اوکی
تا رسید به امروز (مسفردا تولدمه) همه شروع کردن به بهونه آوردن و این حرفا
و سعی میکنم دیگه هیچ وقت باهاش نه بیرون برم نه هیچ قبرستون دیگه ای
مامان من کیک درست کرده بود آماده بود همه وسایلم کلی چیز خریدم لباس آماده کردم که چی؟ هیپی تهش تولدو ونسل کردم گفتن اصلن دیگه هیچ کاری نمیکنم
نمیدونم واقعا شاید تو این لحظه باید میشناختمشون نمیدونم.
یعنی کلن از ۸ نفر فقط دونفر به من اوکی دادن که میان بقیه بهونه!!
واقعا نمیفهممشون اونا دوستام بودن ینی چی که اخه؟
چجوری دلتون میاد؟ همشونم میدونم که خانواده های گیری ندارم و اصن بهونه هاشون خانواده نبود صرفا یچیزی گفتن ک مثلا من دهنمو ببندم
من ک براش همیشه روشون خط کشیدم
خستم از زندگی
بچها نمیدونم چطوری بگم ولی واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم
به زور دارم خودمو میکشونم تو این زندگی
واقعا از سر بیخایگی زندم بی خایگی از کشتنِ خود.