هر چی میدونستم واسه وحید فرستادم. رفتم محل کشته شدنش که اگه اثری ازش مونده عکس بگیرم. ولی اون تیکه رو شسته بودن. کل کوچه خشک بود. اونجا خیس بود و کلی آب جمع شده بود.
دیشب یه پسر جوونو تو کوچهمون کشتهن. الآن همسایهها بهم گفتن. من با صدای شلیک بیدار شدم رفتم تو حیاط. فکر کردم صدای انفجاره. همسایهها تو حیاط بودن. هیچکس یه کلمه هم حرف نزد. حتی جواب سلام ندادن. همه شوکه بودن. الآن تازه تونستن بهم بگن چی شده.
فکر کن ما تو یه کشتی تو اقیانوس گم شدیم. سوخت و آب و غذامونم به زودی تموم میشه. تو میای میگی باید کشتی رو سوراخ کنیم. من میگم نه این چاره نیست. تو بگی آلترناتیو تو چیه؟ اگه نداری یا باید با من کشتی رو سوراخ کنی یا کشتی به کونی.