این روزهای زندگیم رو جایی نمینویسم. نه اینجا نه دفترچه ام.
ولی چیا که تجربه نکردم چیا که نشنیدم...
امشبم بمونه یادگار که بابام گفت پشتمه. حقیقتا اگه فقط حرف باشه بدون عمل بازم دلگرمی بود برام.
اینور و اونور زیاد میبینم نوشته فکر کن زمستون 86 هست که یعنی چقدر بی دغدغه بودیم.
ولی من همون موقع هم کلی دغدغه داشتم. کلی درد داشتم.
چیه این زندگی سراسر رنج؟
دیگر حتی در رویاهایم نیز خوشبخت نیستم. در تمام خوابها یکسره میدوم و نمیرسم. انگار کار جهان لنگ میشود اگر یکبار بلیط برنده در مشت ما باشد. دیشب نزدیک بود تو را ببوسم. انقدر عجیب بود که از خواب پریدم. ماییم و نرسیدن مدام...
.
دختری درحال خواندن نامه
یوهانس ورمیر-۱۶۵۹