همش میخوام از همه چی فرار کنم . بخاطر همین هی خودمو میندازم تو اتفاق جدید که اتفاق جدیده باعث بشه فکر و خیال نکنم که باز میدونم دو روز دیگه از همونم فرار میکنم .
امروز حتی ازینکه وقتی من بیدارم اونا خوابن، و وقتی من سر کارم اونا شروع میکنن حرف زدن و ویدئو فرستادن تو گروه و من نمیتونم همزمان آنلاین باشم مشارکت کنم تو بحث ها ، عصبی شدم و اشکم ریخت
خیلی استرس خونه جدید رو دارم. برعکس اینجا که چهارساعت رفت و برگشت تو راهم تا سر کار، برم اونجا چهاردقیقه در کل فاصله دارم. ولی هم پولش بیشتره و هم قوانین سختگیرانه ای داره خیلی :(
Do you remember when you joined X? I do! #MyXAnniversary
١٣سال گذشت ازون موقع که تو کلاس زبان دختره راجع به توییتر گفت بعد من اومدم خونه اکانت ساختم؟ چقدر خوب بود اون موقع جدی و خوش میگذشت توییتر. همه توییتام گشنمه جیش دارم بود. واقعا ریدم تو بزرگسالی
این پسره فردا با رییس بزرگ جلسه داره. آخرین باری که باهاش جلسه داشت، دو سال فرستادنش استرالیا. تو ذهنم سناریو چیدم که این سری هم جلسه برای اینه که بفرستنش شعبه خارج از کشور و مث ابربهار گریه کردم :((
چمیدونم
مثلا کاش اخلاقش بهتر میبود، جنم میداشت، صبور تر میبود، میتونستم رووش حساب کنم و بهش تکیه کنم و با خودش میموندم. الان تو مدیا چت یکی از دوستام عکسشو که فرستاده بودم دیدم، یه حالی شدم . خاک برسرت پسر . تو هم لیاقت نداشتی وگرنه هیستوری جالبی داشتیم با هم