این گلای خشک گوشهی اتاقم برام یادآور جوون بودن تو ایرانِ شاید زیباست،ولی بی روح و بی جون و خشک و شکنندهاس،بقول یکی از دوستامون جوونیمون اصلا حال نداد….
سالهای سال پشت نام «فعال سیاسی» و «زندانی سیاسی» پنهان شدید و نانش رو خوردید.
هر که دهن باز کرد و نقدی کرد، با تکرار این جمله که «من در داخل کشور هزینه دادهام» صدای همه را خفه کردید.
شاید وقتش رسیده که کسی صاف رو در رویتان بایستد با صدای بلند بگوید که آن سابقه بازداشت و زندان برایتان حقانیت نمیآورد.
وقتش رسیده که کسی واضحتر نشانتان دهد که پشت سر زندان رفتنتان پنهان شدهاید و خط به خط دستورالعمل آن بازجوی سپاه و ماشین کشتار حکومت را به پیش میبرید.
نجابت دیگرانتان هارتان کرده.
اما خبر بد اینکه زمان باجگیریتان از این و آن به سرآمده.
یک گلوله یک نفر و نمیکشه
و یک نفر یکبار نمیمیره
…
مثلا من با دیدن هر جاوید نام و خوندن زندگیش،یه تیر به قلبم میخوره و میمیرم و این بارها و بارها تکرار میشه….
.
#جاویدشاه
«چطور میشود میزان درد و رنج جسمی یا روحی را اندازه گرفت؟ یا به چه کیفیتی میتوان فعالیتِ غدد اشکی انسان را برآورد کرد؟ چه کسی دانههای اشکمان را، وقتی که نصفه شبها گریه میکنیم، میتواند بشمارد؟»
• سیمای زنی در میان جمع / هاینریش بل
از گرما خسته میشم
از سرما خسته میشم
از بیکاری خسته میشم
از پرکاری خسته میشم
از تنهایی خسته میشم
از تو جمع بودن خسته میشم
از زنجان خسته میشم
از تهران خسته میشم
از دوست و آشنا خسته میشم
از غریبه و رهگذر خسته میشم
چطور این قدر بی ثبات شده درونم؟!!!!
من انقد مغزم فیریکیه که تو پیج کاریم که میتونم فروش خوبی برای روز مادر داشته باشم/
محتوای مناسبتی تولید نمیکنم که اگر کسی مادرش فوت شده غصه نخوره:(((
خودم روز پدر ناراحت نمیشما…نمیدونم چه فیریکیه!؟