مگر من از وطنم چه میخواستم
به غیر از نانی و
گوشهای امن و
جیبی با حرمت و
بارانی از عشق؟
پنجرهای باز
كه آزادی و عشق به من دهد؟
من چه میخواستم
در این حد، كه به من نداد؟
#شیرکو_بیکس
«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری»، «چندتا آهنگ نتونی تو اسپاتیفای گوش ندی که نمیمیری»
اتفاقاً کمکم میمیریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشیهای کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شبگردی، خریدای الکی. وقتی یکییکی ازت گرفته بشن، فقط نفس میکشی
صبح که بیدار میشویم،
از شبِ قبل که خوابیدهایم فقیرتریم...
نه قمار کردهایم،
نه شب دزد به ما زده است،
نه حتی کار اقتصادی انجام دادهایم؛
ما فقط خواب بودهایم...
حتی اگر همین لحظه همهچیز گل و بلبل بشه، باز هم بخشهایی از زندگی وجود دارن که برای همیشه از دست رفتهان. تجربههایی که زمانشون گذشته و دیگه هیچوقت، در هیچ کجای آینده منتظر ما نیستن. این جای خالیِ جبرانناپذیر، عمیقاً غمگینم میکنه.
من خیلی آدم نادون و خوش خیالی هستم. فکر میکردم بعد از ۱۸ و ۱۹ دی، هیچ ایرانیای نیست که دشمن آخوند نباشه. فکر میکردم بعد از همچون نسل کشی وحشتناکی، دیگه کسی جز جمهوری اسلامی دشمنی نبینه.