ساعت ۱:۲۱ صبحه. دارم برمیگردم خونه از سر کار و پیاماس خیلی بدی هم دارم و همینطوری از خستگی دارم آروم یه گوشه قطار اشک میریزم تا برسم خونه و خاموش بشم.
آخوند، میدونی که همه اینا تقصیر توعه دیگه؟ گه توی اول و آخرت.
دارم از سر کار برمیگردم. تقریبا ۱ شب میرسم خونه. دارم فکر میکنم که چی شد که مهاجرت کردم؟ چی شد که از خونهم رفتم؟ دلم برای اکباتان تنگ شده. برای چای خوردن با خواهرم. برای توضیح دادن احساساتم به فارسی. برای هنرجوهام. دیگه هیچی مثل قبل نمیشه…لعنت بهت آخوند.