«همیشه خودمو تصور میکنم توی یه دشت بزرگ که ��چهها دارن بازی میکنن و فقط منم که اونجام، کنار یه پرتگاه.
کارم اینه که اگه یکیشون خواست بیفته، بگیرمش.
تمام کاری که میخوام بکنم همینه.
فقط ناتور دشت باشم، همین برام بسه.»
📚#ناتور_دشت
یعنی ریدم کلهٔ اون همسایمون که تو این شرایط از صدای گربه های مهمونای از تهران اومدمون شکایت میکنه.
خب زنیکهٔ بی وجدان! شرایطو نمیفهمی واقعا؟!!
۲۸ خرداد چهارصدو چهار، ششمین روز جنگ
“عشق من به ادگار لینتون شبیه ش��خه و برگهای جنگله، گذشت زمان اون رو عوض میکنه. خوب میدونم! همونطور که زمستون، درختها رو تغییر میده.
عشق من به هیثکلیف شبیه صخرههای فناناپذیره که دیدن اونها شادیبخش نیست اما وجودشون لازمه.
نِلی، من با هیثکلیف یکی هستم.”
📚بلندی های بادگیر