در سی و دو سالگی برام کاملا عادی شده که آدمیزاد یک روزهایی در قعر چاهه و نباید الکی برای بیرون اومدن دست و پا بزنه. صرفا شل کن و از تماشای ستاره های اسمون بیرون لذت ببر تا فرداهای بهتر.
ولی چیه این آدمیزاد که کوه رو میذاره رو شونههاش دم نمیزنه، یهو از اونور یه مشکل کوچیک چنان بهمش میریزه انگار آسمون یه زمین رسیده.
وای حکمتتو قربون من ظرف تحملم پره دیگه.
دیدم هر کاری میکنم آروم نمیشم از حجم ناروایی که بهم شده، ماشینو برداشتم انداختم تو اتوبان و گاز دادم، سرم سبک شد اومدم خونه. باید راننده فرمول وانی چیزی رو انتخاب میکردم به عنوان حرفه زندگیم.
من هی نشستم برای به دنیا اومدن این بچه و برنامه هایی که براش به عنوان خاله دارم نقشه میکشم این وسط هم مامان بچه رو تهدید میکنم که حق خاله بودنم حفظ بشه ☺️
@sepidakkk