شامش را خورد و مثل همیشه همچنان که پک به سیگارش میزد گوشی تلفنش را برداشت و توییتر را باز کرد که با صحنه عجیبی روبرو شد. با وجود آنکه همه فارسی نوشته بودند اما هیچ کلمهای را نمیتوانست بخواند. گویی همه با زبانی دیگر مینوشتند و به هم پاسخ میدادند.
ابتدا خندهاش گرفت...⬇️
نه...
این دوران، دورانِ ما نیست!
این دیار، دیارِ ما نیست!
ما آدمهای جنگ،کشتار و شکنجه نبودیم...
شاید کمی زودتر
شاید کمی دیرتر
تو باید شعر میسرودی
و من، شعر میشدم در چشمانت...
بیا برویم زین زمانهی تماما وحشت
که جوانیامان به اسارتِ تاریکی گذشت
و گروگان اهریمنان گشتیم!
سارای
طرفدارای حکومت همیشه بین دو جملهی همه جا مثل همین جاست (مثلا در مورد تورم و فقر) و هیچکجا مثل اینجا نیست (مثلا نوع پوشش) در حال جا به جایین.
آخرم ما نفهمیدیم همه جا مثل همین جاست یا هیچ جا مثل اینجا نیست!
خسته شدم از بس که با یه شرایط کنار اومدم و تا خواستم خودم رو وفق بدم و سرپا بشم دوباره همه چی به هم ریخته.
این بیثباتی واسه من حتی از تورم هم بدتر بوده.
توان بلند شدن دوباره رو دارم اما واهمهی این که اگه بلند بشم قراره باز هم زمین بخورم، انگیزهی بلند شدن رو ازم گرفته .
@michiamoangel سلامت باشید الهی.
از اون تعبیری که آخر تفال نوشته شده هم بگذریم، اینکه قافیه «رفت» هست اگر دوراهی بین رفتن و ماندنه که داره بهش اشاره می کنه.
امیدوارم جدای از این، هر تصمیمی که در آخر میگیری به خیرت باشه. یه دریا آرزوی موفقیت دارم🌹🙋
@somysadeghi از دست هیچکس دیگه کاری برنمیاد رفیق.
فقط همینکه دورادور بتونیم دلگرمی به هم بدیم شاید بتونه این چند صباح سخت رو با آسیب کمتر پشت سر بذاریم.
خیلی مخلصیم
@IDontFKnowNow ما هم همینیم. اون روز به خودم اومدم دیدم ده روزه جز خیار و گوجه نخوردیم. سرگیجه داشتم. چشام سیاهی میرفت. رفتم نیم کیلو انگور داغون خریدم با نون خوردیم خیلی حالم بهتر شد.
هممون داریم سو تغذیه میگیریم