در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند
غرق در این افکار به قبرستان نزدیک می شد��، از دور به نظر اتاقک نگهبانی خالی می آمد، شاید نگهبان میان هزارتوی آهنین پی کاری رفته باشد، باید بلند صدایش زنم مبادا غافلگیر شوم، یا او غافلگیر شود، اگر بترسد و اگر بترسم دیگر نمی توانیم به هم اعتماد کنیم، چه سکوت عجیبی، جز صدای آهن نیست.
پس از مدتی راهپیمایی به خود آمدم، باید از شهر خارج می شدم، دست کم برای مدتی، تاکسی گرفتم، راننده پرسید کجا برم قربان، نمی دانستم، مشخص بود که راننده مشکوک شده است، چاره ای نبود باید آدرس می دادم، شهر که به انتها رسید راننده ایستاد، بیشتر از این اجازه نداشت برود، پیاده شدم
برای من کدام امن تر است؟ چوب یا آهن؟ در صد قدمی قبرستان ضایعات آهن وسیعی بود، حتما نگهبان طماع�� دارد، شاید بهتر بود در شهر می ماندم و سراغ دوستی را می گرفتم، فرصت فکر کردن نداشتم و چه بسا دوستانم را هم زیر نظر داشته باشند، با اینحال شهر بزرگ جای پنهان شدن دارد،
پیام اما کوتاه بود و دهشتناک؛ «فرار کن، همه چیز را فهمیدند» عرق سرد بر تنم نشست، ناخودآگاه به اطراف نگاه کردم، چه کار بیهوده ای، شاید بهتر باشد به خانه باز نگردم، شاید منتظرم باشند، یا پی به مخفیگاهم ببرند، باید تصمیم بگیرم چه کنم و به کجا بروم، اما من بی هدف و سرگردان دور می شدم
پس از مدتها دور تازه ای از تهدید و تعقیب آغاز شد. ظهر هنگام از بستر که بیرون آمدم، تشویش و دلهره عجیبی داشتم. در این مو��قع احساسم به خطا نمی رود؛ وقتی زندگیت توأم با خطر باشد حواست به تهدید جمع می شود. از خانه بیرون زدم. دو خیابان آنسوت�� کنار باجه روزنامه فروشی ایستادم
پسرکی که بنظر می آمد مدتیست انتظارم را می کشد بسویم دوید، چشم در چشمم دوخت، گویی اطمینان کند شخص مورد نظر را عوضی نگرفته باشد، دستش را دراز کرد و تکه کاغذ کوچکی را به التماس تکان داد. کاغذ را که گرفتم پسرک دیگر نبود. پرسش بر زبانم جا ماند؛ «پیام از کیست؟»
دنیا همین است که هست، جایی است که حقیقت اغلب نقاب دروغین می زند تا به مقصد برسد. اما تهدید جایی است که بخواهی نقاب برداری از چهره دهشتناک و منزجر کننده حقیقت. از این روست که توهم چون پرده ای روانگردان سپر محافظیس�� که به آدمی توان تاب آوردن زندگی را می دهد. دروغ توهم دلفریبیست.
که روزی خود را به من نشان می دهند، شاید هم اکنون نیز آنها را می بینم، هر روز سلام و احوالپرسی می کنیم و بهم لبخند می زنیم بدون آنکه بدانم او کیست! دوست است یا دشمن! و این یعنی تهدید.
در واقع اگر بخواهم وضع اکنون زندگیم را نقل کنم شاید بتوانم در یک جمله مختصر کنم: «مدام در فرار از خود و دیگران». دیگرانی که نه آنها را دیده ام و نه می دانم که هستند و یا از کجا می آیند اما آثار تهدید خود را بجا می گذارند. هر آنچه از آنها می دانم همین تهدیدهاست. با این حال میدانم
آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند من سعی خواهم کرد آنچه راکه یادم هست آنچه راکه از ارتباط وقایع درنظرم مانده بنویسم شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم نه، فقط اطمینان حاصل بکنم ویا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی نداردکه دیگران باور بکنند یا نکنند
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند