بندهی جمعه عصرهای خونه مامانبزرگم ام.
ناهار رو میخوریم، اول همه میشینن به حرف و گوشیبازی، بعدش یکی میخوابه، یکی آهنگ گوش میده، یکی حرف میزنه، داداشم و پسر داییم ایکسباکس بازی میکنن. خونه همزمان هم ساکت و دنجه، هم یه صدای قشنگی توشه. حیف که جمعههای خیلی کمی رو اینجا هستم.
چند سال پیش یه نفر از توییتر تو ناشناس برام یه ویس فرستاد و آهنگ “همه کسم تو، هر هوسم تو” رو خوند.
امیدوارم اینو بخونه تا بهش بگم هنوز اونو گوش میدم و خیلی قشنگه😭😭😭😭
واقعا قدر کادر درمان ایران به اندازه زحمتش دونسته نمیشه.
بارها میشه که خودمون ساعتها چیزی نخوردیم، هلاک خوابیم، از خستگی نمیتونیم واستیم ولی کار مریض الویتمونه و تهش طلبکارن.
اینا باید برن کشورای دیگه و برای سکته قلبی ساعتها تو صف معاینه بمونن تا قدر کادر درمان اینجا رو بدونن.
استوری این خانم بلاگر برام خیلی جالب بود
گفته بخاطر کمردرد چون نمیتونست ازجاش تکون بخوره چندین بار زنگ زدن ۱۱۵ولی حاضر نشدن امبولانس اعزام کنن
از طرفی وقتی خودشونو رسوندن به اورژانس انتظار داره دکتر تو ماشین ویزیتش کنه😏🤣
واقعا چی پیش خودشون فکر میکن
تازه میخوان شکایت هم بکنن
امروز آقای تخت ۱۸ وقتی داشتم کارهاش رو میکردم یهو بهم گفت
“تا نفس میکشی بختت سفید باشه”
قشنگترین و دلیترین دعایی بود که از یکی شنیدم و حس خوبش نشست تو عمق قلبم.
این شغل خیلی سخته ولی بعضی لحظهها و اتفاقهاش خیلی قشنگن.
گریه کردن برای اون دو روز لعنتی دی ماه شده یکی از روتینهای روزم. امروز فیلم اتاق مانی صفرپور قلبمو تیکه تیکه کرد. هنوز بالای تختش برنامه هفتگی مدرسهش بود؛ دوازدهم حسابداری، کلاس ۳۰۱.
این غم آخرش ما رو میکشه.
از خرداد عکس خوب ندارم اما، سفر به رشت و خلوت تو راهرو خونه مامان جون، لایت موهام، تولد سمانه، ناراحتیها و اذیتهای سرکارم و در نهایت لاغر شدن سه ماه اخیر رو یادم میمونه.