تا اینجای مسیر زندگیم مشخص شده بود از قبل. درس میخونی، دندونپزشک میشی، میری طرح. حالا از اینجا به بعدش شبیه اون ماهی های آکواریوم تو انیمیشن نمو شدم که فرار کردن رسیدن به اقیانوس و گفتن خب حالا چی؟ واقعا دارم از فکر و خیال دیوانه میشم
آدمها کجا میرن؟ پرندهها کجا میرن؟ گربهها؟ مورچهها، مگسها...؟ چرا تمام حشرات و حیوانات همیشه دارن میرن یک جایی؟ پس چرا من جایی نمیرم؟ من هم میخوام برای همیشه برم یک جایی.
غریبه ها زنگ خونه رو میزنن ، وگرنه که نزدیک�� همه میدونن اگه زنگ خونه رو بزنن باید وایستن من و سگم یه دور بدوییم دنبال هم همو گاز بگیریم داد بزنیم اروم شیم بعد بیام درو باز کنم .
هرچی فکر میکنم کمتر میفهمم، مگه میشه؟! یک پیرمرد ۸۶ ساله هزاران جوان بیدفاع رو بخوابونه سینه قبرستون و بعد آب از آب تکون نخوره؟! چطوری سنگ رو سنگ بند میشه؟ چطوری آفتاب درمیاد؟ چطوری برگ از درخت میفته؟ مگه نباید زمین از مدارش منحرف شه؟ چطوری آسمان فرونمیریزه؟ چطوری زندهایم؟😭