نیمساعته تصمیم گرفتم امروز ۴ صب پاشم با بچهها بریم یه قلهای رو تو همدان بزنیم.
واقعا داره بهم خوش نمیگذره فقط برای اینکه بعد رفتن نگار اینا پشیمون نشم جوین شدم. =))
با هرکی حرف میزنی داره با تروماهای باباش میجنگه. واقعاً خشمگین و خستهام؛ از آسیبهایی که زدن، از اینکه راه فراری نیست و هنوزم ولکن نیستن. چقدر همهمون تنهاییم تو این جنگهای خانگی؛ هرکی یه گوشهای داره دستوپا میزنه و این بیپناهیِ مشترک فرسایندهست.