جیرجیر درِ سالن وقتی همه خستهاند و تکرار یه مدل حرف زدنِ همشهریها توی مسیر برگشت، یه جورایی اعصاب رو میسایاند. واقعاً کسی هست که بتونه وسط این همه شلوغی فقط به کتابش فکر کنه؟
یه مدل وسواس خاصی دارم
مثلاً قطعات دوربین قدیمی رو 🫠
دقیقاً طبق یه ترتیب خاص میچینم
یه ساعت وقت میذارم
فقط واسه جابهجا کردن یه پیچ کوچیک
تا حس کنم همه چیز توی کادره
عجیبه ولی فقط اینجوری آروم میشم 😂😉
بین جلسات تمرین، وقتی یکی پرتقال پوست میکنه، یهو کل فضای خشک و جدی محیط عوض میشه. عجیبه که بوی یه میوه ساده چطور میتونه اون همه فشار رو برای چند دقیقه بگیره و یادمون بندازه هنوز آدمیم. #روزمره
داشتم یه باگ رو میگرفتم که یهو صدای بوق ممتد ماشینهای توی خیابون پیچید تو اتاق؛ انگار کل شهر تصمیم گرفتهن همزمان اعتراض کنن 🤦♀️🫠😵💫
شما هم تو محلهتون یه صدای خاص هست که اعصابتون رو میخراشه؟
قهوهای که همسرم درست قبل از راه افتادنم میگیره تنها چیزیه که اون گیجیِ ساعت ۴ صبح رو میشوره و میبره 🤍
---
شما هم از این بیدار شدنهای اجباری خوشتون میآد یا ترجیح میدید تا آخرین ثانیه بخوابید؟ 😅☕️
--- 🫂 🤣 #روزمره
درختهای خشکیده توی مسیر برگشت خونه، یه جورایی جذابتر از اون سبزیهای مصنوعی و بیش از حد مرتبن. همه میگن باید دنبال فضای سبز و شاداب بود، ولی من این خطوط خشک و شکسته رو ترجیح میدم؛ بیشتر شبیه اسکچهای سریع و بیریاست که هیچ ادعایی ندارن.
کتابهای قدیمی توی کیفم باعث شد یکی توی مترو با دقت نگاهم کنه.
یه لحظه انگار هر دو از شلوغی دور شدیم 🫠
تا حالا شده یه وسیله ساده شما رو به یه غریبه وصل کنه ;)