[من اونیم که میتونه زندگی باهاش سخت باشه... نمیخوام باشم ولی میتونم یک مشکل باشم.
گاهی فکر میکنم من برای آدمها خوب نیستم. براشون خوب نیست که اطراف اونها باشم، من اونهارو خسته میکنم. اونها غمگین میشن.]
و من این دیالوگ true detective رو با پوست و استخونم سالهاس دارم زندگیش میکنم...
آهنگ آخرین نامه قمیشی رو خیلی ساله شنیده بودم اما همیشه به اون تیکه اوجش دقت کرده بودم.
یک هفتهس متن آهنگ رو کامل گوش کردم و فهمیدم وقتی میگه رفتی و آدمکهارو جا گذاشتی ، یه جدایی عادی نبوده...
و بله یک هفتس روی ریپیت دارم گوش میدمش...
۳/ و احساس نیاز به کمکشو بیان نمیکنه تا وقتی که همه چی بهم میریزه! تا بلاخره اعتراف کنه که من کمک میخوام...
همرو نوشتم که یادم بمونه، آره من شاید بازم احساس نیازمو نادیده بگیرم ، آره منم یهو نمیتونم تغییر کنم، اما واقعا این هفته یکجور دیگه ای زندگیو تجربش کردم...
این هفته من با تمام وجود حس کردم اهمیت کمک خواستن از دیگران رو...
درحالی که تراپیستم هفته هاست ازم میخواد که درباره فشارکاریم با مدیرم حرف بزنم و من ناتوان بودم از بیان اینکه نیازم رو بگم، حتی با اینکه میدونستم درک میشم اما فرار کردم حرف زدن، آخر سر روز آخر فروپاشیدم، /۱
۲/ وقتی جمع شدم یکم و برگشتم سرکار، مدیرم گفت چرا انقدر تحمل کردی و زودتر نگفتی حالت بده؟ اونجا یکبار دیگه تلنگری بود که نیلو دیدی باید حرف بزنی؟
یکم پیش گفتم یه فیلم کمدی ببینم و حالم عوض بشه، اما تم روانیش چی بود؟ زنی که یک تنه میخواد از پس همه چی بربیاد ۲/
دیروز خودم متوجه بودم که فروپاشیدم. منی که عاشق کار کردنم دیشب اینارو نوشتم و حس میکردم اگه برم میمیرم. میدونستم که امکان مرخصی نداشتم اون روزو استثنا. پس یه آرامبخش انداختم بالا، خوابیدم. رفتم سرکار. ولی ساعت ۴ نشده رو تخت بیمارستان زیر سِرُم بودم برای تزریق مسکن و آرامبخش.
تراپیستم میگه علت گریه های مدام این روزهات بابت هرچیز ساده ای اینه که ظرفیت روانیت پر شده...
امروز ولی بجای گریه، دوباره کل روز صدای قهقهه های هیستیریکم کل واحدو پر کرده، و در آخر همه گفتن نیلوفر دیگه دیوونه شد، دروغم نمیگفتن...
اون خنده ها آخرین مکانیزم دفاعی من قبل فروپاشیه!
۲/به خیال خودم تنها چیزیه که میتونم صفر تا صدشو کنترل داشته باشم تو زندگی فعلیم. البته اگه امنیت شغلی! داشته باشم...
به حدی خستهم و کلافه و عصبی، که الان هرچی بنویسم فقط فاز منفیه...
شب با لپتاپ رو شکمم درحالی ک ریموت بودم خوابم برد
۵صبح پاشدم ادامه کار و بعد رفتم شرکت تا ساعت ۷شب به ترجیح خودم موندم
جسمی و روانی بشدت خستم و هرروز برای بیرون کشیدن این جسم از تخت جون میکَنَم..
اما با همون روان بازم نمیتونم دست از کار کردن بکشم!
چون کار کردن/۱
وای وای بلاخره یکی گفت... بخش زیادی از انرژی روزم صرف شاد و روبراه بودن میگذره و وقتی آخر شب میرسم خونه انگار کوه کندم و میرم کنج اتاقم تنها میشینم... هیچکسم درک نمیکنه چرا انقدر خستم
یه بخش افسردگی وptsdومشکلات مشابه که کمتر دربارهاش حرف زده میشه،انرژیایه که باید برای ماسک گذاشتن رو صورتت بذاری
چون حتی مهربونترین و بادرکترین اطرافیان هم بالاخره خسته میشن وقتی"خوب نمیشی"
و وقتی هیچ انرژی روانیای برات نمونده و باید"ادای خوب بودن"دربیاری خودش داغونت میکنه
مزیت کار شبکه اینه که میتونی بری اتاق سرور بشینی واسه خودت زار زار گریه کنی یا وقتی پنیک میشی اونجا تنهایی بگذرونیش. درسته که دوربین داره ولی در نهایت دوربینشم دست خودته. 👩🦯
واقعیت همونقدری که ازین حجم هیجانات ناگهانی ای که تجربه میکنم لذت میبرم اما همونقدرم وحشت دارم؛ چون میدونم پشتش یه فروپاشی سنگین میاد و من زیر بارش له میشم...
چند روز پیش دلم خواست بازم دارو رو شروع کنم تا حداقل انرژیم حفظ بمونه.. عوارضشو خوندم، یادم اومد، بیخیال شدم...
قلبم و مغزم نای ادامه دادن ندارن اما با تمام وجود چنگ زدم به هر لحظه ای که میشه باهاش دلخوش بود... دلخوشی و هیجانات لحظه ای که منو برای چند ثانیه بالا نگه دارن... به معنی واقعی دارم دیساوردرمو چالشهاشو تجربه میکنم...
این وسطم گاهی آدمها منو بیشتر میندازن تو چاله... نکنین دیگ...