همونقدر که ۱۸.۱۹ دی دردناک بود،بچه های میناب هم بودن،سرباز های ایرانشهر هم دردناک بودن.
اما اگه مقصرش رو کسی جز جمهوری اسلامی و طرفدارانش میدونی،به درصدهای مختلف و متنوع کونت برا آخوند میخاره.
صدام تو خاطراتش گفته بود:
«آرزوم اینه صبحانه رو بغداد بخورم، ناهار اهواز، شام تهران... و آخر شب پرچم عراق رو کف میدان آزادی بزنه.»
جمهوری اسلامی بعد از ۴۷ سال، صدام رو دقیقاً به آرزوش رسوند!
در ایران ادمهایی هستند، که همین دی ماه قبل،درمیان انبوهی از جنازه ها، دنبال بچه خودشان گشته اند، یک نفر نوشته بود، وقتی دنبال جسد رفیقش میگشته، در یک کیسه سیاه جسد مردی را دیده، که گوشه لبهایش به طرف چشمان بریده شده بوده، با چشمانی به شدت بهم فشرده از درد، ترکیب خنده ای خونین با دردی وحشتناک، ومن از ان روز فکر میکنم، کدام پدریا مادر یا همسر یا معشوقی اورا تحویل گرفته واز ان روز تا بحال چگونه زندگی میکند، همچنانکه در یک ویدیو در درمشهد ، درمیان اجساد برهنه که با تجهیزات بیمارستانی وبا دستهای بسته تیرباران شده بودند، جسدی بود که هردوپایش طوری سوخته بود که از کیسه سیاه مثل دو کنده کج درخت اتش بجانی بیرون زده بود، بستگان او چطور زندگی پس از اورا تاب میاورند؟آن خانواده هایی که فرزندانشان در رشت درگورهای دسته جمعی دفن شده اند، انگار در مرگ نیز همچون زندگی، در میان دیوارهای سیمانی اسیرند، انها چطور با دقایق سنگین زیستن خویش مواجه میشوند؟ ان جوانانی که از وحشت رژیم با گلوله ای در تن درخانه ها ماندند، بی دوا ودرمان واز خونریزی وعفونت جان باختند چطور؟ایران ما چطور با این اندوه درهم تنیده باخشم خاموش ، با این درد سخت جانکاه، سر میکند؟
برای این وطن چه درمانی میشناسید دوستان؟
واقعیت این است که هر دقیقه ای که هریک ازما فارغ ازین تکلیف بنشیند، ان وطن، ان خاک عزیز، درقطعی اینترنت وبحران ویرانگر اقتصادی، در درد خویش بیشتر فرو میرود، نباید بگذاریم رمق مقاومت را ازدست بدهد و سر فکنده شود.باید بیندیشیم ودست به کاری بزنیم.