یه تاثیر افسردگی در من که اخیراً متوجهش شدم اینه که به مرور خاطرههای خوبم رو محو و کمرنگ کرده. یعنی وقتی به زندگیم نگاه میکنم، انگار هیچ خاطرهی خوبی ندارم. انگار همهچی پشت یه شیشهی ضخیم و ماته و فقط شبحی از آنچه که زیستم رو میتونم ببینم.
باید مرز گذاشتن درست رو یاد بگیرم
هر روز به یاد خودم بیارم که ارزشمندم و اگر رابطه ای این حس ارزشمندی رو تقویت نکرد خیلی دوستانه و آروم عبور کنم و برم
از کسی طلبکار نباشم
پرخاشگر نباشم
مدام در نقش قربانی فرو نرم ناخواسته
مدام درخواست عشق و علاقه نکنم از جایی که نباید
به نظرم قسمت دردناک افسردگی اینه که تو میدونی این حالت عادی نیست و دقیقا یادته قدیم چطوری بودی. الان هرچقدر هم تلاش میکنی، نمیتونی دوباره اونجوری باشی.
انگار که دنیا رو همیشه رنگی میدیدی و یهو کوررنگی گرفتی.