«میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی.
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی. انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها.»
- روح پراگ؛ ایوان کلیما.
اقا من تا خودکشی ذره خیلی کوچیکی فاصله دارم دیگه نمیکشم
دارویی که با بیمه قبل میگرفتم با هزینه بیمارستانش میشد ۵ میلیون ( هر دوماه باید بزنم ) امروز آزادش شده ۱۳۲ میلیون و با بیمه ۵۳ میلیون الان من چه خاکی تو سرم بریزم ؟
ناموسا چه گوهی بخورم روم نمیشه تو چهره مادر پدرم نگاه کنم
ناشناس نیست.
نامش ایران است!
شاید فدریکو گارسیا لورکا روزگاری برای او در اشعاری سروده بود:
میخواهم دَمی بخوابم
دقیقهای، قرنی
اما همه بدانند که من نمُردهام…
که هزار اسب چابک ایرانی
در ماه پیشانیات خفتهاند.
#IranMassacre
پشت خط زار میزدم که نگرانتونم. گفت: «همه خوبن، بهجز افسانه و نوشآفرین.»
قلبم تیر کشید؛ دعا میکردم ساچمه به چشمشون نخورده باشه، گفتم مواظب باشین عفونت نکنه.
نتونست بگه… گوشی رو قطع کرد.
و من یک هفته، برای سلامتیِ عزیزِ رفتهام دعا کردم.