همسرم تو ۱ کمپانی خصوصی ( صاحب های شرکت اعضای خانواده هستن) کار میکنه
هموطن غیور اومده واسه خرید ، وقتی فهمیده همسرم ایرانیه اومد سراغش و به فارسی بهش گفت هوای من رو داشته باش
همسرم هم تا جایی که امکان داشته سعی کرده به اصطلاح ۱ deal عالی بهش بده
مشتری راضی نبود و تقاضای بیشتر داشت
همسرم براش توضیح داد که خودش هم کارمند هست و طبق قوانین شرکت بیشتر از این نمیتونه کاری کنه
۱ دفعه مشتری بلند شده ، کاغذهای قرارداد رو پرت کرده تو صورت همسرم و به انگلیسی داد زده تو ۱ آدم احمق و غیرحرفهای هستی
همسرم هم بهش گفته حق نداره توهین کنه و اگر راضی نیست میتونه بره
یارو به فارسی گفته آخی بهت برخورد؟ دلیل اینکه ایرانیها هیچ گهی نمیشن غرور احمقانشونه! اگر ۱ خارجی بود سرش رو مینداخت پایین و کار مشتری رو راه مینداخت
همسرم به انگلیسی میگه شرکت به ما این حق رو میده از ارائه سرویس کسایی که رفتار مناسبی ندارن خودداری کنیم
مشتری هم به انگلیسی داد میزنه بگو رئیست بیاد
من امروز تورو اخراج میکنم
پسر CEO از دفترش میاد بیرون ، حتی از مشتری نمیپرسه چی شده !
بهش میگه یا از اینجا میری بیرون یا زنگ میزنم پلیس
طرف میگه میدونی چکار کرده؟
آقای رئیس میگه بعد ۱۰ سال که ایشون کارمند ما بوده ، احتیاج ندارم حتی ازش بپرسم ! میدونم خیلی بیشتر از چیزی که لیاقت داشتی بهت احترام گذاشته !
بعد هم دوتا security اومدن طرف رو با خفت انداختن بیرون
یه نفر رو از آلمان شرقی فرستادن سیبری کار کنه
قرار شد به دوستاش از سیبری نامه بده
برای فرار از سانسور چیا که نامه ها رو می خوندن
قرار گذاشتن اگه هرچی رو با خودکار آبی نوشت
بدونن که درسته و اگه خودکارش قرمز بود بفهمن دروغه.
یه ماه بعد اولین نامه با رنگ آبی رسید
که نوشته بود:
اینجا همه چیز عالی است
مغازه ها پر از جنس،
خونه های بزرگ و مجلل
فقط
نمیشه خودکار قرمز خرید.
حالا داستان ما و اکانتهای عصبانی و
ناشناس های پرونده ساز هم شده
مثل این جوک بالا.
خلاصه که، فعلا نمیشه خودکار قرمز خرید.
این روزا مد شده که میگن : نجات دهنده در آینه است.
اما داستایوفسکی یکبار گفته : در آغوشم بگیر و نجاتم بده ، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
زن و شوهر هر دو بی سرپرست بودن و با هم ازدواج کردند
با تلاش زیاد یه خونه میخرن به نام شوهر.
مرد چندی بعد فوت میکنه
حالا دولت میگه فقط یک هشتمش مال زنه و هفت هشتمش مال دولته