حدود ۳ سال پیش به دلابلی، تو دانشگاه حلقه انداختم. یه استادی داشتیم آدم درست و البته مذهبیای بود. یه بار آخر کلاس کیفم طوری دستم بود که نگاهش خورد به دستم و گفت خانم فلانی ازدواجتونم تبریک میگم :)
با این توضیح که از اون موقع حتی یک دیت هم نرفتم :)))
خواهرزادهی هفت سالهم گفت خاله این چیزی که میپرسم مال زمانیه که شوهر داشتی... گفتم خب بپرس. میگه چرا "یهو" ازش جدا شدی؟!
گفتم یهو که نبود :)))
بقیه حرفمو تو ذهنم ادامه دادم: خیانت کرد اما اون ازدواج از اساس اشتباه بود و به اونجا ختم شد.
اگر حس و حالش رو داشتم و اگر خانوادم گرفتار نمیشدن یا حداقل کمتر درگیر میشدن، پای چپم رو هم عمل میکردم تا چند ماه جز راه رفتن به چیز دیگهای فکر نکنم :((
بماند که هزینهی عمل پارسال ۱۳۰م تومن میشد، امسال گویا شده حدود ۲۵۰م
اون موقع که اصلا قصد ازدواج نداشتم (۹-۱۰ سال پیش)، چپ و راست دوست و فامیل یکی داشتن که معرفی کنن. خب منم ندید میگفتم نه. حالا که واقعا قصد ازدواج دارم برهوته. بختت زن، بختت