اما خودم هم بهتر از تو نبودم. من هم صلیب خود را تا بالای کوه بردم. حتی برگشتم و برایش میخ آوردم. عصیان نکردم، داد نزدم. بدیهایی را که در حقم روا شده بود، بیرون نکشیدم.
فقط مشتم را آرام باز کردم و برای این تنهایی
چه غریب.
چرا خودت ان را تا بالای کوه به دوش کشیدی؟ چرا عصیان نکردی؟ دیوانهوار فریاد نزدی؟ چرا حتی حرفی نزدی و فقط در آخرین لحظه پرسیدی: «چرا مرا واگذاشتی؟»
همین؟
چرا به او نتاختی؟ چرا برای رها کردنت از دست انها، از او برنگشتی؟ چرا این عشق را که بر کف دستهایت میخ شد، لعنت نکردی؟
و مادرت چه؟ چرا حتی او مشت بر سر و سینهی این پدر نکوبید و بچهش را نخواست؟
“I let you cut me open, just to watch me bleed
Gave up who I am for who you wanted me to be
Don't know why I'm hoping, so fucking naive
Falling for the promise of the emptiness machine”