دو ساعته میخوام پاشم خونه رو جمع کنم اما کونم مثل میخ چسبیده به زمین، هی میگم الان بلند میشم و هی بلند شدن سختتر میشه. هوا هم یک جوری خوبه که انگار داره به بیچارگی آدم دهنکجی میکنه.
کوکو سبزی درست کردم گذاشتم روی پیشخون آشپزخونه خنک بشه بعدش رفتم دوش گرفتم، برگشتم که ناهار بخورم دیدم یک قسمت بزرگی از یکی از کوکوها نیست. رو کردم بهش میگم دیدی یکی از گربهها یک تیکه از کوکوها رو کنده رفته؟ گفت آره خیلی گربهی بزرگی هم بود.
از گرسنگی خوابم نمیبرد، پاشدم توی تاریکی یک سیب از یخچال درآوردم کورمال کورمال خوردم با دو قاشق شکلات و سه چهارتا کام جوینت با یک آلپرازولام. الان خیلی خوابم میاد و امیدوارم صبح گربه خوشگله باز از هفت صبح مثل خروس شروع نکنه به خوندن و بذاره حداقل تا نه بخوابم.
تمام خوشیهای عمیق زندگیم که خیلی هم کم بودن اندازه انگشتهای یک دست، همشون قد یک پلک زدن طول کشیدن. تا بیام بفهمم چی شده و لذت ببرم از دست دادم و دیگه به اینکه داشته باشمشون حتی نزدیک هم نشدم.
مامانم قد دوست دختری که ده ساله باهاش توی رابطهای توجه و محبت و انرژی میخواد، منم خیلی ساله دوست دختر نداشتم یادم رفته کلن این مدل محبت و انرژی و توجه گذاشتن برای کسی رو. گاهی یهو یادم میوفته باید برم نازشو بکشم نکنه کم این کارو کرده باشم، بعد میگم کاش حداقل دوست دختر هم داشتم.
اتفاقاتی که همین یک ماه پیش افتادن یا حتی دو هفته پیش انقدر به نظرم دور میاد انگار چندین سال ازشون میگذره، هیچ حسی به اتفاق افتادنشون ندارم. به طور کلی هیچی جز غم و اضطراب و خشم حس نمیکنم، کاش فردا صبح دنیا نابود شده باشه و هیچ ادامهای وجود نداشته باشه برای هیچی.
دارم از فکر و خیال به گا میرم، حتی دیگه نمیتونم بخوابم. فقط دلم میخواد بمیرم یا فرار کنم، حتی همون مرگ هم به نظرم راه فراره برای همین بهش فکر میکنم اگر نه حتی مردن هم بی معنی شده برام.
ظهر هم چون دیگه از گرسنگی سگ شدم و حتی نمیتونم سیگار بکشم انقد دهنم خشک شده یک چیزی سرسری میخورم و مابینش اضطراب و دلشورهم انقد شدید میشه که از خوردنش پشیمون میشم و دست میکشم. دلم میخواد بمیرم اما متاسفانه عرضهی اونم ندارم.
چند ماهه برگشتم به دورهی هفت سالگی تا بیست و دو سه سالگیم که صبحها از اضطراب شدید و دلشوره تا ظهر مطلقن هیچی نمیخوردم، منی که همیشه صبحونه مفصل میخوردم الان به زور یک قاشق عسل میچپونم دهنم که بتونم قهوهم رو قورت بدم و خودمو گول بزنم که شکمم خالی نیست و میتونم قرصامو بخورم.
چند ماهه برگشتم به دورهی هفت سالگی تا بیست و دو سه سالگیم که صبحها از اضطراب شدید و دلشوره تا ظهر مطلقن هیچی نمیخوردم، منی که همیشه صبحونه مفصل میخوردم الان به زور یک قاشق عسل میچپونم دهنم که بتونم قهوهم رو قورت بدم و خودمو گول بزنم که شکمم خالی نیست و میتونم قرصامو بخورم.
فرد مالیخولیایی ابژه را رها نمیکند، بلکه آن را در خود بلعیده، با خود یکی کرده، و حالا به جای ابژه به خود حمله میکند. این نه قطع رابطه، که ادامهی رابطه از طریق خودتخریبی است. وفاداری مطلق، اما به بهای نابودی خود.
زندگیم از هر طرف سورئاله. چه از لحاظ اجتماعی، چه از لحاظ شخصی، چه از لحاظ کاری، چه از لحاظ احساسی، حتی نسبتم با آدمایی که باهاشون زندگی میکنم، کشوری که درش زندگی میکنم، لاو لایفم و آدمایی که دوست داشتم و دارم، خانوادگی، حتی خود داستان زندگیم و کاراکتری که هستم سورئاله.
زندگیم از هر طرف سورئاله. چه از لحاظ اجتماعی، چه از لحاظ شخصی، چه از لحاظ کاری، چه از لحاظ احساسی، حتی نسبتم با آدمایی که باهاشون زندگی میکنم، کشوری که درش زندگی میکنم، لاو لایفم و آدمایی که دوست داشتم و دارم، خانوادگی، حتی خود داستان زندگیم و کاراکتری که هستم سورئاله.