یکی از چیزایی که درمورد گیلان همیشه منو ذوق زده میکرد ( در لیست بلند بالای علایق بسیارم به این دیار ) ، مه بود
ببینید مثلا صبح زود تو مسیر لنگرود به لاهیجان بودی ، میدیدی یه مه خیلی قشنگ کل دنیا رو گرفته و یه دنیای جادویی باورنکردنی جلو دیدت به وجود می اومد .
تو غم تو چشمامی. غمی که نمیتونم پنهونش کنم از این و اون. غمی که هرچندوقت یکبار چندقطره اشک میشه و هیچوقت تموم نمیشی. میمونی و تاابد وقتی یکی توی چشمام زل میزنه و بهم میگه «یه چیزی توی چشماته که نمیفهمم چیه.» زوری میخندم تا نچکی از گوشهی چشمم.
من از تهران نمیرم ' شیفتای بیمارستانم رو میرم ' از پنجره بیمارستان شهر رو نگاه میکنم و دستای پیرزن ترسیده تخت ۶۷ میگیرم و میگم مامان نترس ' میرم بخش کودکان با بچه ها قشنگم که شیمی درمانیشون باید انجام بشه کلی میخندم و میگم چقدر زندگیمون شده مثل فیلما نه بچه ها
دوست داشتن رو دوست دارم. محبت کردن، حمایت کردن، عاطفه ورزیدن، امنیت دادن، نوازش کردن. به نظرم کل زندگی در مورد دوست داشتنه و چیز خاص و جادوییتری قرار نیست هیچ وقت پیدا کنیم.
دو روز پيش پيوند حسين انجام شد تو قرنطينه بيمارستان شريعتي بستريه ، بلافاصله تب كرده
بهم پيام داد: تب علامت بدیه ؟
حسین من نمیدونم
تو معجزه باش
من خستم از این همه تموم شدن
من مشت مشت قرص میخورم که صدای خنده های ایلین ، نقاشیای نازنین و معصومیت رها یادم بره
خستم واقعا خستم