تو بیمارستان قبلی یه شب یه پسربچه ۴_۵ سالهی نحیف آوردن برا سیتی اسکن و گرافی. پدر معتاد با مادر دعواش شده بود و بچه رو از بالکن طبقه ۳ پرت کرده بود تو حیاط، دو دست و یک پا شکسته. قسمت دردناکترش اونجا بود که بچه انقد میترسید و انقد بیپناه بود که رو تخت بیمارستان پدرشو صدا میکرد.
@kimiuam بابام بلندم کرد برد لب پنجره و به مامانم میگفت اگر برام مواد نیاری میندازمش پایین و یک لحظه از دستش داشتم سر میخوردم،۵ سالم بود...هنوز میرم لب پنجره دستم میلرزه
اگه بخوام براتون تعریف کنم بهم انگ دروغگو میزنن از بس غیرقابل باوره!
هربار این ژانر راه میوفته که آدما درمورد کودک ازاری والدینشون حرف میزنن خوندن توییتا بهم تهوع میده.
هیچی توی دنیا به اندازهی رنج بچه ها برام دردناک نیست.
من از یه جایی به بعد خودمم روانی شدم. سال کنکورم روزه میگرفتم و رسما روزی یک ماه داشتم دو ساعت در روز درس میخوندم چون انرژی نداشتم ولی حاضر نبودم روزه نگیرم چون باید به خدا نشون بدیم از همه چی مهمتره. البته آپشن روزه نگرفتن هم تو خونهمون نبود.
تروما فقط اونجا که پدر و مادرم منو توی ٩ سالگی مجبور میکردن روزه بگیرم در حالیکه از لاغری شبیه بچه ٧ ساله بودم. بعد خودشون دلشون میسوخت و پدرم منو پنج صبح از خواب بیدار میکرد میذاشت تو ماشین و رانندگی میکرد تا از حد ترخص شهر رد بشه و من بتونم روزه مو بخورم
قدیما تو سواحل خلیج فارس یکی از شغلها صید مروارید بوده و غواصی که برای صید مروارید اقدام میکرده مجبور بوده نفسش رو حبس کنه و غوص عمیقی انجام بده، با ابزارهای اون موقع ارتباطش با آدمهای روی لنج قطع میشده، برای همین دنبال یه راه حلی بودن که اونایی که تو لنج هستن متوجه کم شدن نفس غواص بشن و طنابی که بهش بسته رو بالا بکشن ( ضمن اینکه غواص باید تا آخرین لحظه ممکن اون پایین دنبال صدف بگرده که به اصطلاح غوص هاش کارایی بالانری داشته باشه)، راه حل این بود که یه نفر رو پیدا میکردن که مدت زمان حبس نفسش با غواص برابر بشه که وقتی غواص دایو میکرد، اونم همزمان نفسش رو توی لنج حبس میکرد، وقتی بالاییه احساس میکرد که دیگه نفس داره تنگ میشه اعلام میکرد و غواص رو بالا میکشیدن،
به اون شخص میگفتن یار همنفس. نکته پشت اهمیت یار همنفس میزان اعتمادیه که غواص باید به یار همنفسش داشته باشه چون رسما شیشه عمر غواص دست طرفه، طرف اگه دیرتر اعلام کنه غواص خفه میشه و اگه زودتر اعلام کنه غواص به حد کافی نمیتونه مروارید صید کنه.
یکی از ظرافت های این بیت هم اینجاس که با به کار بردن «یار همنفس»، ذهن مخاطب رو میبره سمت ساحل دریا و بعد اونجا تصویر ماهی رو که به خاک افتاده ترسیم میکنه
به آدمهایی که والدینشون زندگی رو راحت گرفتهن و اینا هم بلدن همین کار رو بکنن تا ابد قراره حسادت کنم فکر کنم.
دیشب دوستم تعریف کرد که شب عید مامانش گفته دوستهاییت که تهرانن رو هم دعوت کن بیان پیشمون، و یه جاهایی ازم درد گرفت که واقعا نمیدونستم وجود داره حتی.
مریضم از سر ظهر شروع کرد به صورت پراکنده شکایت از گیرکردن جوجه کباب ته حلقش.
سرفه نداشت؛ مشکل تکلم و افت SPO2 هم نداشت. آب خورد. نون خورد. خوابید؛ بیدار شد. کلی اخ و تف کرد؛ باز گفت: انگاری جوجه ته حلقمه. دیگه آخر سر گفتم: دهنترو باز کن ببینم و دیدم واااو!! Uvula شده قد یه گردو.
قصد دارم تمام جنایتهای جمهوری اسلامی رو از ابتدا تا الان روایت کنم، احساس میکنم باید از همشون صحبت کنم و یک جایی آرشیو بمونه.
اگه پیشنهادی دارید یا روایتی هست که فکر میکنید کمتر بهش پرداختیم، ممنون میشم راهنمایی کنید.